مالك قواى وجودى خود شده و تمام غرايز و مشاعر و احساسات و هواها را تحت سلطنت سلطان دو عالم حضرت رب العزه درآوردند و به مقام با عظمت فنا و بقاى باللّه رسيدند .
سجود آنان سجودى دائم و سجودى همه جانبه و در همهء شؤون در برابر حضرت دوست بود .
آنان جز روح انقياد ، تسليم ، عبادت ، اطاعت ، بندگى ، خضوع ، خشوع ، تواضع ، وفا ، صفا ، درستى ، صدق ، نسبت به حضرت مولا چيزى از خود باقى نگذاشتند .
روى جانان به چشم جان ديدن * خوش بود خاصه رايگان ديدن
خوش بود در صفاى رخسارش * آشكارا همه نهان ديدن
جز در آيينهء رخش نتوان * عكس رخسار او عيان ديدن
بوى او را به دو توان دريافت * روى او را به دو توان ديدن
ديدن روى دوست خوش باشد * خاصه رخسارهاى چنان ديدن
خود گرفتم كه در صفاى رخش * نتوانى همه نهان ديدن
مىتوان آنچه هست بود و نبود * در رخ او يكان يكان ديدن
در خم زلف او چه خوش باشد * دل گم گشته ناگهان ديدن
اندر آيينه جهان بارى * مىتوانى به چشم جان ديدن
كه همه اوست هر چه هست يقين * جان و جانان و دلبر و دل و دين « 1 »
هامش
( 1 ) - فخرالدين عراقى .