هر كه در راه حقيقت از حقيقت بىنشان شد * مقتداى عالم آمد پيشواى انس و جان شد
هر كه مويى آگه است از خويشتن يا از حقيقت * او زخود بر سر نيامد در پى او كى توان شد
او خبر دارد از او كو در حقيقت بىخبر گشت * وان اثر دارد كه او در بىنشانى بىنشان شد
تا تو در اثبات و محوى مبتلايى فرخ آن كس * كو از اين هر دو كنارى جست و ناگه از ميان شد
گم شدن از محو پيدا گشتن از اثبات تا كى * مرد آن را دان كه چون مردان وراى اين و آن شد
هر كه از اثبات آزاد آمد و از محو فارغ * هر چه بودش آرزو تا چشم برهم زد عيان شد « 1 »
هامش
( 1 ) - عطار نيشابورى .