به خدا قسم كه از زمان دوستم رسول خدا صلى الله عليه و آله اقوامى را به ياد دارم كه صبح مىنمودند و شب مىكردند ، در حالى كه چهرهها گرفته و احوالشان پريشان و شكمها از گرسنگى به پشت چسبيده و پيشانى آنان از اثر سجده چون زانوى شتر بود ! ! شب را در حال سجده و قيام براى پروردگارشان به روز مىآوردند ، گاهى مىايستادند و گاهى پيشانى به خاك مىنهادند و با خداى خود سرگرم گفتگو و مناجات بودند و آزادى خويش را از آتش جهنم از حضرت او مىخواستند ، به خدا سوگند با همهء اين احوال آنان را مىديدم كه بيمناك و هراسانند ! !
و در بعضى از روايات به دنبالهء اين گفتار آمده كه :
آنان چنان بودند كه گويا صداى افروخته شدن آتش در گوش آنها است ، هرگاه نزد آنان نام خدا برده مىشد ، چون درخت خم مىشدند و چنان بودند كه گويا شب را در غفلت به روز آوردهاند .
راوى مىگويد : پس از اين سخنان ، ديگر آن حضرت را خندان نديدند ، تا به جوار رحمت حضرت حق منتقل شد « 1 » .
در حديث موسى آمده :
اما كسانى كه از خدا مىترسند ، در مقام اعلى و برترى هستند كه ديگران را مشاركتى در آن نيست « 2 » .
حكاياتى در خوف
در روايت آمده :
جوانى از انصار خوف و خشيت خدا بر او غالب شد ، به گونهاى كه اين ترس
هامش
( 1 ) - معراج السعادة : 138 - 139 .
( 2 ) - الكافى : 2 / 482 ، باب البكاء ، حديث 6 .