مردى كنّاس مشغول خالى كردن چاه مستراح بود ، اصحاب از بوى تعفن كثافات دماغ خود را گرفتند و به سرعت از آن محل گذشتند ، ولى مشاهده كردند شيخ نيامد .
چون نظر كردند ديدند شيخ با حالت تفكر كنار كثافات ايستاده . فرياد زدند :
استاد ! بيا . فرمود : مىآيم ، پس از مدتى تأمل در كنار كثافات به سوى اصحاب روان شد ، چون به آنان رسيد ، عرضه داشتند : اى راهنما ! براى چه كنار كثافات ايستادى ؟
فرمود : چون شما دماغ خود گرفتيد و به سرعت حركت خود افزوديد ، آوازى از كثافات و فضولات برخاست كه هان اى روندگان ! ديروز ما با حالتى طيب و طاهر و پاكيزه و رنگ و بويى بسيار عالى بر سر بازار به صورت سبزيجات و ميوهجات و حبوبات قرار داشتيم و شما بنىآدم به خاطر به دست آوردن ما ، بر سر و بار يكديگر مىزديد و به انواع حيلهها و خدعهها متوسل مىگشتيد و از هيچ گونه تقلب و زورى خوددارى نمىكرديد ، چون ما را به دست آورديد خورديد ، ما بر اثر چند ساعت همنشينى با شما تبديل به اين حال گشته و به اين سيه روزى افتاديم ، به جاى اينكه ما از شما فرار كنيم ، شمايى كه باعث اين تيرهبختى براى ما شديد ، شما از ما فرار مىكنيد ؟ ! اى اف بر شما ! !
من كنار كثافات ايستاده و به پند و نصيحت آنان گوش فرا داده تا شايد عبرتى از آنان بگيرم !
ناصر خسرو به راهى مىگذشت * مست و لايعقل نه چون ميخوارگان
ديد قبرستان و مبرز روبرو * بانگ بر زد گفت كِايى نظارگان