دوست عرضه داشتهام :
از غمت دوش ز دل نعرهء مستانه زدم * شكر كردم كه در آن شب در اين خانه زدم
گرمى لطف تو اى ملك دلم را سلطان * داد فتوا كه زعشقت دو سه پيمانه زدم
من به هر در كه شدم راه ندادند مرا * جام برداشته يكسر در ميخانه زدم
چون دلم خانهء عشق تو شد اى ماه وجود * من به صد شور و نوا ساغر شكرانه زدم
گفت : اى دل ز چه در شور و نوا غرق شدى * گفت : من دست بر آن طُرّهء جانانه زدم
بنهادم قدم اندر ره عشق تو به جان * اين قدم را به ره عشق تو مردانه زدم
سوخت جان وتنم از آتش هجران چون من * با غم عشق تو خود شعله به كاشانه زدم
از ازل دست به دامان تو اى دوست شدم * تا ابد دست به هر سينهء بيگانه زدم
مست ومخمور وخرابم من مسكين نه عجب * كه صبوحى زصفاى خم و خم خانه زدم
راستى كدام انسان تاكنون موفق به اداى شكر او شده ، شايد با كرم و لطفش و با رحمت و عنايتش اقرار ما را به عجز شكر به عنوان شكر به حساب آورد .