بر پايهء اين عشق است كه تمام وجود انسان ، همهء ذرات هستى آدمى ، ديوانهوار در طلب اوست و در تمام نواحى وجود انسان ، جز خدا ديده نمىشود .
با توجه به اين حقيقت ، انسان در حصن حصين توحيد است و هيچ دشمنى نمىتواند در هيچ زمينهاى به او ضربه بزند ؛ زيرا انسان غرق در عشق و ياد اوست و دشمن هرچه را بخواهد از انسان بگيرد ، انسان چون آن را از محبوب و معشوقش مىبيند ، با تمام وجود براى حفظ آن چيز ايستادگى و مقاومت مىكند .
در اين حالت از انسان جز محبت به حق و ياد حق و ذكر حق و عبادت براى حق ديده نمىشود و هر زخمهاى به هر تارى از تارهاى وجود انسان اصابت كند جز صداى « يا رب » از جسم و جان آدمى شنيده نمىشود ؛ داستان انسان نسبت به حضرت دوست همانند داستان مجنون مىشود كه از عشق ليلى تب كرده بود ، طبيب گفت : بايد رگ زنى بيايد و يك رگ او را بزند تا پس از گرفته شدن مقدارى از خون او ، از حرارت تب راحت شود ، ولى مجنون اجازهء زدن هيچ رگى از رگهاى خود را نداد ؛ زيرا رگ زن به هر رگى متوجه مىشد ، مىگفت : اين رگ را نزن ؛ زيرا اين رگ از عشق ليلى پر است ! !
فقيه عارف ، ملا احمد نراقى اين داستان جالب و پندآموز را چنين سروده :
از قضا مجنون ز تب شد ناتوان * قصد فرمودى طبيب مهربان
آمد آن فصّاد « 1 » و پهلويش نشست * نشترى « 2 » بگرفت و بازويش ببست
گفت مجنون با دو چشم خونفشان * بر كدامين رگ زنى تيغ اى فلان
گفت اين رگ ، گفت از ليلى پر است * اين رگم پر گوهر است و پر در است
تيغ بر ليلى كجا باشد روا * جان مجنون باد ليلى را فدا
هامش
( 1 ) - فصّاد : رگ زن .
( 2 ) - نشترى : آلتى فلزى سر تيز كه براى فرو كردن در گوشت به كار برند تا خون وريم بيرون آيد .