مرا كه ساعد سلطان بود مساعد پاى * چرا نشيمن خود آشيان آز كنم
شكار نسر حقيقت كنم به قوت سير * كبوتر دل شوريدهء شاهباز كنم
اگر بهدست من افتد شكنج طرهء بخت * ز گرد راه تو آن طره را طراز كنم
ز خاك پاى تو آبى زنم بر آتش دل * دل هوايى خود را محل راز كنم
حديث موى تو گويم دم از غم تو زنم * به گفتگوى تو افسانه را دراز كنم