عشق طبيعى از لطافت عناصر اربعه است كه از يك سو تحريك كنندهء نفس ناطقه و از سوى ديگر نفس امّاره است و همچنين تحت تأثير نفس كل و نيز نفس فريبنده است . اگر عقليّات و روحانيّات غلبه كنند محمود است و گرنه كه كشش و ميل طبع جسمانى است و در نظر عشّاق مذموم است و چون عقل و علم در آن راه ندارد نتيجهاى جز آتش و دوزخ ندارد . اينجا بدين آتش بسوزند كه شهوت حيوانى است و آنجا بدان آتش بسوزند كه آتش جسمانى است .
عشق روحانى آن است كه آن خواصّ النّاس را باشد . جواهر صورت و معانيشان صفاى روح مقدّس يافته و تهذيب از جهان عقل ديده ، صورتشان همرنگ دل باشد ، هرچه از مستحسنات ببينند در عشق آن به غايت استغراق برسند ، مادام كه به آتش مجاهدت خبث طبع انسانى محترق شده باشد و آتش شهوات از صرصر « 1 » انفاس خمود « 2 » يافته باشد ، اين عشق به عشق اهل معرفت پيوندد ، چون نردبان پايه ملكوت باشد ، لاجرم مستحسن باشد نزد مذهب اهل عشق .
اما عشق عقلى از سير عقل كلّ در جوار نفس ناطقه در عالم ملكوت پديد آيد از لوايح مشاهده جبروت ، اين بدايت عشق الهى است ، امّا عشق الهى ذروهء علياست در حدّ قصوى است و آن را بدايات است ، انبساط و نهايات جز از مشاهده جلالى و جمالى برنخيزد !
تذكّر اين نكته نيز ضرورى است كه انسان به انواع محبّتها آراسته است . و اين محبّتها ناشى از فطرت و طبيعت و حقيقت انسانى است و مدار زندگى انسان بر آنها استوار است . مانند محبّت به خود ، به پدر و مادر ، به اقوام ، به فرزندان ، به دوستان ، به خانه ، به كسب و كار و به دنيا . بايد توجّه داشت كه قرآن مجيد
هامش
( 1 ) - صَرْصَرَ الشىء : آن چيز را هم جمع كرد و كنارههاى پراكندهء آن را گرد آورد .
( 2 ) - خَمُّود : جايى كه آتش را در آن زير خاك مىكنند تا خاموش شود .