يحيى وخوف از خدا
شيخ صدوق از پدر بزرگوارش نقل مىكند :
يحيى بن زكريّا ، آنقدر نماز خواند و گريه كرد كه صورتش آسيب ديد . پارچهاى از كرك به جاى آسيب صورت گذاردند ، تا اشك ديدگانش بر آن بريزد . او به خاطر خوف از مقام الهى اين چنين گريه مىكرد و بسيار كم خواب شده بود ، پدر بزرگوارش به او گفت : پسرم از خدا خواستهام چنان لطف و عنايتى به تو كند كه خوشحال شوى و چشمت به محبّت حق روشن گردد ، عرض كرد : پدر ! جبرئيل به من گفت : قبل از آتش جهنم صحراى سوزانى است كه از آن عبور نمىكند مگر كسى از خوف حق زياد گريه كند . فرمود : پسرم گريه كن ؛ زيرا گريه از خوف خدا ، حق توست « 1 » .
در كنار آتش سوزان
امام صادق عليه السلام مىفرمايد :
عابدى در بنىاسرائيل زنى را مهمان كرد و در آن شب نسبت به آن زن به قصد سوء نشست ؛ امّا بىدرنگ دست به آتش نزديك كرد و از قصد خويش برگشت .
دوباره نيّت سوء بر او غلبه كرد ، باز دست به آتش برد ، تا صبح همين برنامه را داشت . هنگام صبح به زن گفت : از خانهء من بيرون شو كه بد مهمانى بودى « 2 » !
هامش
( 1 ) - الأمالى ، شيخ صدوق : 27 ، المجلس الثامن ، حديث 3 ؛ بحار الأنوار : 14 / 166 ، باب قصص زكريا و يحيى عليهما السلام ، حديث 4 .
( 2 ) - بحار الأنوار : 14 / 166 ، باب قصص زكريا و يحيى عليهما السلام ، حديث 4 .