با چنين ديده كه پرخونابست * به چنان روى نظر نتوان كرد
چون حديث لب شيرينش رود * ياد حلوا و شكر نتوان كرد
سخن زلف مشوش بگذار * دل از اين شيفتهتر نتوان كرد
قصّهء درد دل خود چكنم * راز خود جمله سمر « 1 » نتوان كرد
غم او مايهء عيش و طربست * از طرب بيش حذر نتوان كرد
گرچه دل خون شود از تيمارش * غمش از سينه بدر نتوان كرد
ابتلائى است در اين راه مرا * كه از آن رنج هيچ خبر نتوان كرد
گفتم اى دل بگذر زين منزل * محنت آباد مقر نتوان كرد
گفت جائى كه عراقى باشد * زود از آنجاى سفر نتوان كرد
( فخر الدين عراقى )
هامش
( 1 ) - سمر : افسانه ؛ حديث ليل ؛ روزگار .