اى رونق هر گلشنى ، وى روزن هر خانهاى * هر ذرّه از خورشيد تو ، تابنده چون دُردانهاى
اى غوث هر بيچارهاى ، واگشت هر آوارهاى * اصلاح هر مكّارهاى ، مقصود هر افسانهاى
اى حسرت سرو سهى ، اى رونق شاهنشهى * خواهم كه ياران را دهى ، يك يارِ بى يارانهاى
در هر سرى سوداى تو ، در هر لبى هيهاى تو * بى فيض شربتهاى تو ، عالم تهى پيمانهاى
هر خسروى مسكين تو ، صيد كمين شاهين تو * وى سلسلهء تقليب تو ، زنجير هر ديوانهاى
هر نور را نارى بود ، با هر گلى خارى بود * بهر حرس مارى بود ، بر گنج هر ويرانهاى
( مولوى )
داستان ابوجعفر همدانى و عقد « 1 » مرواريد
« چون معتصم بر سرير حكومت نشست ، ابوجعفر همدانى را به منادمت خويش مخصوص ساخت . شبى به او گفت : داستانى بگو تا لحظهاى خاطرم مشغول گردد .
ابوجعفر گويد : گفتم : اگر فرمان باشد قصهاى كه در جوانى به من گذشت عرض كنم ، گفت : بگوى .
بر زبان آوردم كه روزگارى به واسطهء بيكارى ، تنگدستى عظيم پيش من آمد و چون مدتى در محنت فقر و فاقه گذرانيدم درهمى چند قرض كردم و به خدمت ابودُلَف خزرجى پيوستم و به حبل دولت او تمسّك جستم . روزى ابودلف گفت :
هامش
( 1 ) - عِقد : گردن بند .