صبا اگر گذرى افتدت به كشور دوست * بيار نفخهاى از گيسوى معنبر دوست
به جان او كه به شكرانه جان برافشانم * اگر بسوى من آرى پيامى از بر دوست
وگر چنان كه در آن حضرتت نباشد بار * براى ديده بياور غبارى از در دوست
من گدا و تمنّاى وصل او هيهات * مگر به خواب ببينم خيال منظر دوست
دل صنوبريم همچو بيد لرزان است * ز حسرت قد و بالاى چون صنوبر دوست
اگر چه دوست به چيزى نمىخرد ما را * به عالمى نفروشيم مويى از سر دوست
چه باشد ارشود از بند غم دلش آزاد * چو هست حافظ مسكين غلام و چاكر دوست
( حافظ شيرازى )
حكايات فرج پس از شدت
فرمانفرمايى قتيبة بن كلثوم
قُتَيبة بن كلثوم بر بعضى از بلاد يمن فرمانفرما بود . نوبتى به عزم حجّ اسلام از مملكت خود بيرون آمده ، چون از مناسك حج فارغ شده متوجه وطن گشت .
قبيلهء بنوعقيل به واسطهء عداوت قديمى سر راه بر او گرفتند . چون با قتيبه جمعى قليل بودند مغلوب گشته اسير شد و مدّت سه سال در آن قبيله محبوس