روى آورده ، او اميدوار است كه در قيامت از زيارت رسول مكرّمت محرومش ننمايى » .
سپس چون ابر بهار از ديدگانش اشك باريد و به محضر حضرت دوست عرضه داشت :
« پروردگارا ! از باب مخالفت به معصيت برنخاستم و به هنگام گناه ترديدى نسبت به تو در دلم نبود ، به عذاب و جريمهات جاهل نبودم و از عقوبتت روى گردانى نداشتم ، اين نفس بد انديش بود كه با من خدعه كرد ، اين دلگرمى درونم به ستّاريّت تو بود كه مرا در لغزش انداخت ؟ اكنون آن كه مرا از عذابت برهاند كيست ؟
به كدام ريسمان محكم چنگ بزنم اگر رابطهات را با من قطع كنى ؟ افسوس بر من به وقتى كه مرا در پيشگاهت براى محاكمه حاضر كنند ، آن زمانى كه سبك باران را اجازهء عبور دهى و حمّالان گناه را به چاه جهنّم دراندازى ، در آن روز در صنف سبك بارانم تا نجات يابم ، يا زير بار سنگين گناهانم ، تا در عذاب درافتم ؟
آه و حسرت بر من ! كه به موازات طول عمرم بر گناهم افزوده شد و در مقام توبه برنيامدم ، چرا زمان حياى از پروردگارم به من نمىرسد » ؟
سپس گريست و چنين زمزمه كرد :
« آيا مرا به آتش جهنّم مىسوزانى ، اى منتهاى آرزوى من ! اگر چنين باشد پس اميد و عشقم به تو چه مىشود ؟ !
مولاى من با اعمال زشت و پست به پيشگاهت رو كردهام و اقرار مىكنم كه در ميان بندگانت گنهكارى چون من وجود ندارد » ! !
باز به سختى گريست و عرضه داشت :
« از هر عيب و نقصى منزّهى ، مردم آن چنان به معصيت و گناه بر مىخيزند گويى از ديدهء تو دورند و تو چنان نسبت به آنان بردبارى كه گويا گناهى مرتكب نشدهاند .
آن گونه با برنامههاى نيكويت به خلق محبّت مىكنى كه گويا به آنان نيازمندى ، در
تفسير و شرح صحيفه سجاديه (فارسى) — صفحة 35
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٣٥