تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير و شرح صحيفه سجاديه (فارسى) — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠
شهوت است در بند تا در نيايند و اگر تو درِ آن را بستى و هنوز اندكى مىآيند و وسوسه مىكنند از آن است كه اندكى مراد هنوز باقى است . تو را گفتند كه : شيشه را از نان تهى كن تا از نور پر كنى ، تو از نان تهى كردى و لكن نقش سودا پر كردى و خون‌ريم مردمان پر كردى ، از نانت از آن تهى كردند تا بدانى كه از آن دگرها به طريق اولى است تهى شدن . الْعاقِلُ يَكْفيهِ الْإشارَةُ . ما با عاقل خطاب كرده‌ايم نه با غير عاقل ، اكنون هر انديشه كه هست و هر سودائى كه هست و هر چيزى كه هست چو در انديشه آمد چون گل خشك را ماند و گياه خشك و زرد گشته را ماند و آن كه برون از انديشهء توست هنوز نو نو شكوفه و تازگى دارد و سبزهء نيك تازه از آن جا بيرون مىآيد همچنان كه ميوه‌ها و كوكها كه نو ميرسد ، اوّلش را مىخورند و دگرها را رها مىكنند ؛ زيرا كه اوّلش لطفى و طبعى دارند و از اين قِبَل گفت كه : الْجُوعُ طَعامُ اللَّهِ . يعنى كه در عرصهء غيب ، سبزهء حكمت مىرويد و آهوى طبعت آن را مىچرد ، اكنون هر انديشه كه چهره نمود و تو آن را خورديش به اوّل وهلت در عالمى سادگى ، آبگون مىباش كه هر چه بروييد و بدان انديشه خوردى رهاش كن تا باز نو بيرون آيد . سؤال كرد از هوايى كه سپس مرگ بود ، گفتم : چون قدم در معصيت نهاده‌اى بدان كه قدم در حدود ولايت دوزخ نهاده‌اى در طرفه هوايى ، يعنى چنان كه بادى را سَموم آفريند و بادى را هواى عفن آفريند كه سر و پوست و گوشت مردم را زيان رساند ، همچنان دمِ غيبت تو را و نَفَس فحش تو را سمومى و هواى عفنى آفريند سپس مرگ تا تو را پريشان دارد و از نَفَس تسبيح و نصيحت و شهادت و صدق تو در قولْ آن را هواى خوشى آفريند در حدود ولايت بهشت . اكنون يك ركن در اصل آفرينش هوا و باد راست و آب و خاك راست و آتش