كردم . پس آن بانو به من گفت : هر كس كه با خدا باشد و در راه خدا استقامت كند ، جهان آفرينش در دست او و تحت اختيار او خواهد بود .
زينب گويد : عمه ام حافظ قرآن بود و تفسير آن را مى دانست . او قرآن مى خواند و گريه مى كرد . در دعاى خودمىگفت : خدايا ! زيارت حضرت ابراهيم خليل را براى من ميسر گردان .
( دعاى او مستجاب شد ) با شوهرش به حج رفت و از آنجا به زيارت قبر حضرت ابراهيم مشرف گرديد و سرانجام در مصر ساكن شد . در مصر كراماتى از او ظاهر شد ، از جمله اينكه در همسايگى او خانوادهاى يهودى بود كه دخترى زمينگير داشتند . اين دختر يهودى به آب وضوى بانو نفيسه تبرك جست و شفا يافت . وقتى خبر اين كرامت منتشر شد ، توجه مردم نسبت به او چند برابر گرديد ، به طورى كه مردم شهر براى زيارت او هجوم مى آوردند . ازدحام زائرين براى بانو مشكلاتى پيش آورد كه ناچار شد تصميم به بازگشت بگيرد . مردم پافشارى كردند كه در مصر بماند ؛ ولى آن بانو اصرار به رفتن داشت . مردم به امير مصر متوسل شدند كه شفاعت كند و تقاضانمايد كه بانو از قصد مراجعت منصرف شود . امير كه مرد نيكى بود ، خدمت نفيسه رسيد و تقاضاى خود و اهل مصر را به اطلاع او رساند و خواهش كرد كه در مصر بماند . بانو نفيسه گفت :
من قصد داشتم پيش شما باشم ، ولى من زنى ضعيف هستم و مردم ، زياد بر من وارد مىشوند و مرااز دعا و عبادت باز مى دارند . علاوه بر اين خانهء من كوچك است و گنجايش اين جمعيت را ندارد . » امير گفت : « من مشكلاتى كه فرمودى رفع مى كنم . در مورد خانه ، من خانه وسيعى دارم ، خدارا گواه مى گيرم كه آن را به تو بخشيدم و اميدوارم با رد آن مرا خجالت زده نكنى و
بزرگ زنان صدر اسلام (فارسى) — صفحة 252
مساهمون: احمد حيدرى
ص٢٥٢