سيدالوصيين كه سرش را براى امير المؤمنين يزيد آورده ام .
امّ كلثوم جواب داد :
اى لعين ، فرزند لعين ! خاك بر دهانت ! لعنت خدا بر گروه ستمگران ! تو به كشتن كسى افتخار مى كنى كه جبرئيل و ميكائيل در گهواره ذكر خواب براى او مىگفتند : كسى كه اسم او بر سرا پردهء عرش پروردگار نوشته شده است و كسى كه خدا ، پيامبران مرسل را به جدّ او ختم كرد و به وسيلهء پدرش مشركان را ريشه كن نمود . پس كجاست مثل جدّ من ، محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله و پدرم على مرتضى عليه السلام و مادرم فاطمه زهرا عليها السلام ؟ » خولى گفت : « تو هرگز از شجاعت سربرنتابى ، زيرا دختر مرد شجاعى هستى . » « 1 »
ج - عفت
وقتى اسرا را به شام وارد مىكردند ، مردم براى نظارهء آنها جمع شده بودند . امّ كلثوم به شمر رو كرد و گفت : ما را از دروازهاى كه مردمان كمترى آنجا اجتماع كردهاند وارد كن و بگو سرهاى شهدا را از ميان محملها دور كنند تا مردم به نظارهء سرها مشغول شوند و كمتر به حرم رسول خدا بنگرند . شمر ، كه مقصود آن بانو را فهميد ، به خاطر سرشت ناپاكى كه داشت بر عكس عمل كرد . « 2 » امّ كلثوم هنگام ورود به مدينه با خواندن اشعارى به بيان واقعهء كربلا پرداخت . « 3 »
هامش
( 1 ) - ترجمهء مقتل ابى مخنف ، ص 177 .
( 2 ) - رياحين الشريعه ، ج 3 ، ص 253 .
( 3 ) - ر . ك : امّ كلثوم ، على محمد على دخيل ، ص 31 - 35 .