تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بزرگ زنان صدر اسلام (فارسى) — صفحة 182

مساهمون:

ص١٨٢

اى حبشيّه ، ما در هجرت بر شما سبقت گرفتيم ( وافتخار هجرت نصيب ما شد و شما محروم شديد ) . او درجواب عمر گفت : به خدا قسم ! راست گفتى . شما با رسول خدا صلى الله عليه و آله بوديد و آن حضرت گرسنگانتان را سير مى كرد و جاهلانتان را احكام شريعت مى آموخت ، در حالى كه ما تبعيد شدگانى دور از وطن بوديم . به خدا قسم ! خدمت پيامبر مشرف خواهم شد و كلام تو را به او خواهم گفت . سپس به خدمت رسول خدا رسيد و شماتت و فخرفروشى عمر را ياد آور شد . پيامبر جواب داد : آن كس كه چنين گفت ، دروغ گفته است . شما دو هجرت كرديد ، هجرتى به سوى نجاشى و هجرتى به سوى من ، در حالى كه ديگران يك هجرت كردند . « 1 » يك سال پس از بازگشت از حبشه ، جنگ موته رخ داد جعفر بن ابى طالب ، شوهر اسماء به عنوان فرمانده سپاه به جبهه رفت و شهيد شد . اسماء گويد : در صبح روز شهادت جعفر ، من چهل پوست دباغى كردم ، علاوه برآن ، آرد خمير نموده و بچه هايم را شستشو داده و نظيف كرده بودم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به خانهء ما آمد و فرزندان جعفر را خواست . فرزندان را خدمت ايشان بردم . ديدم آنها را به سينهء خود چسباند و بوييد و اشك از ديدگانش جارى شد . عرض كردم : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله دست يتيمى بر سر آنها مى كشيد ، مگر از جعفر خبرى به شما رسيده است . پيامبر كه از عقل و فهم من متعجب شده بود ، فرمود : آرى ، امروز شهيد شد . من گريان شدم . پيامبر فرمود : اى اسماء ! گريه مكن و بدان كه خداوند به من خبر داده كه جعفر را دو بال از ياقوت قرمز است تادر بهشت به هر جا كه بخواهد پرواز كند . عرض كردم : اى

هامش
( 1 ) - طبقات ابن سعد ، ج 8 ، ص 281 .