تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ زندگانى امام هادى (ع) (فارسى) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨

سپس از قول خود او داستانى را در ارتباط با مهربانى وى نسبت به يكى از علويان نقل مىكند كه خلاصهء آن چنين است : معتصم بر يكى از علويان خشم گرفت و به من دستور داد تا او را در ميان حيوانات درنده بيندازم تا طعمهء درندگان گردد . ولى من تحت تأثير دعاها و سخنان او قرار گرفتم و از اين كار منصرف شدم و او را آزاد كردم و تعهّد گرفتم كه تا معتصم زنده است خود رانشان ندهد . « 1 » سپس خوابى را كه ديده بود نقل كرده مىگويد : در خواب به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدم . فرمود : اى بغا ! تو نسبت به فردى از امّت من مهربانى كردى ، او دربارهء تو دعايى كرد كه مستجاب شد . . . . عرض كردم : اى رسول خدا ! از پروردگارت بخواه كه عمر مرا تا 95 سال طولانى كند . رسول خدا صلى الله عليه و آله دعا كرد . مردى در كنار او بود ، او نيز براى من دعا كرد و گفت : خدايا او را از آفت و بلا حفظ كن . به او گفتم : تو كيستى ؟ فرمود : على بن ابىطالب . از خواب بيدار شدم در حالى كه نام على بن ابىطالب بر زبانم جارى بود . « 2 » تاريخ ، ميان امام هادى عليه السلام و چنين فردى كه از چنان زمينه و ويژگيهاى برخوردار بوده ديدارى را ثبت كرده است . در سال 230 هجرى كه امام عليه السلام در مدينه بودف اطراف اين شهر مورد هجوم و غارت اعراب « بنى سُلَيْم » قرار گرفت ؛ بگونه‌اى كه گروه زيادى كشته شدند و اموال و چارپايان آنان به غارت رفت . فرماندار مدينه ، سپاهى را براى سركوبى شورشيان بسيج كرد ، ولى از آنان شكست خورد . واثق ، ناچار « بغاى بزرگ » را با نيروى انبوهى براى سركوب شورشگران فرستاد . « بغا » وارد مدينه شد و با اشرار جنگيد ؛ عده‌اى از آنان را كشت و گروهى را به اسارت

هامش
( 1 ) - همان ، ص 76 .
( 2 ) - مروج الذهب ، ج 4 ، ص 76 .
تاريخ زندگانى امام هادى (ع) (فارسى) — صفحة 158 | على رفيعى