تخطي إلى المحتوى الرئيسي

در آمدى بر سيره فاطمى (س) (فارسى) — صفحة 90

مساهمون:

ص٩٠

گريست ، حضرت فاطمه ( س ) نزد رسول خدا ( ص ) رفت و عرضه داشت : پدر جان ! سلمان از لباس پر وصلهء من تعجب مىكند . به خدايى كه تو را به پيامبرى برانگيخته است ، من و على پنج سال است كه از مال دنيا تنها پوست گوسفندى داريم كه روزها شترمان بر آن علوفه مىخورد و شبها خود بر آن مىخوابيم و بالش ما پوستى پر شده از ليف خرما است . « 1 » نيمه شبى رسول خدا ( ص ) به خانهء على و فاطمه - عليهما السلام - رفت و حالشان را پرسيد . حضرت فاطمه ( س ) جواب داد : « حالمان چنين است كه مىنگريد ؛ با عبايى زندگى مىكنيم كه نصف آن زير انداز ما است كه بر آن مىنشينيم و نصف ديگرش رو انداز كه بر خود مىكشيم . » « 2 » رسول خدا ( ص ) به ساده زيستى دخترش فاطمه ( س ) بسيار حساس بود و هرگز اجازه نمىداد حريم نبوى به ذخارف دنيا و تجملات آلوده گردد . زراره از امام باقر ( ع ) نقل مىكند : هرگاه پيامبر ( ص ) به سفر مىرفت ، آخرين ديدارش با فاطمه ( س ) بود و چون از سفر باز مىگشت ، نخستين كسى كه به ديدار وى مىشتافت باز دخترش فاطمه ( س ) بود . در ادامهء حديث آمده است : روزى رسول خدا ( ص ) در بازگشت از سفرى به ديدار فاطمه ( س ) شتافت و ضمن گفت و گو چشمش به پرده‌اى افتاد كه از در آويزان بود . ضمن آنكه دو دستبند نقره‌اى در دستان دخترش مشاهده كرد كه اميرالمؤمنين ( ع ) آنها را از سهميهء غنائم جنگى خريده بود . پيامبر به آنها نگريست ؛ ولى چيزى نگفت و بى درنگ برخاست و خانهء زهرا ( س ) را ترك كرد .

هامش
( 1 ) . بحارالانوار ، ج 8 ، ص 303 و ج 43 ، ص 88 .
( 2 ) . همان ، ج 37 ، ص 44 .