بودند ، نظرى مخالف با نظر تو مى داشتند .
عبدالله درخشم شد وگفت : تا از بنى هاشم وفرزندان عبدمناف گروهى رانزد تو حاضر كنم ، تا از عهدهء انكار گفتههايم برنيايند ، و به برترى من اقرار كنند .
زن گفت : اگر سخن مرا پذيرا هستى ، من تو را ازاين كار منع مىكنم ، ديگر تو خود دانى .
عبدالله به مسجد رفت وگروهى راديد كه تعدادى از قريش در ميان ايشان بود . ابن زبير به آنها گفت : دوست دارم با من به خانهام بياييد .
همه برخاستند وآمدند عبدالله دستور داد غذا حاضر كنند وقتى از غذا خوردن فارغ شدند ، عبدالله به آنها گفت :
من شما رافراخواندم ، چون درگفتگويى كه باپرده نشين خود داشتم ، او سخنم را ردّ كرد ، و گمان كرد كه اگر گفتارم رادرحضور فرزندان عبد مناف اظهاركنم ، آنان گفتهام راتصديق نخواهند كرد .
و هم اكنون همهءشما حاضر هستيد ، و تو اى پسر عباس چه مى گويى ؟
من به همسرم گفتم كه در سراى او كسى است كه از قريش به مانند سر از پيكر ، بلكه مانند چشمان ازسراست ، ولى او گفته ام را مردود دانست .
ابن عباس گفت :
گويا آهنگ مرا دارى ؟ اگر بخواهى سخن بگويم خواهم گفت ، و اگر بخواهى لب فرو بندم خاموش خواهم شد .
عبدالله گفت :
البته بگو ، مگر براى گفتن چه دارى ؟ مگر نمى دانى كه من فرزند زبير ، يكى از مقّربان رسول خداصلى اللّه عليه وآله هستم ، ومادرم اسماء ذات
سرداران صدر اسلام (فارسى) — صفحة 128
مساهمون: پژوهشكده تحقيقات اسلامى
ص١٢٨