السلام مانند كوهى بر قلب او سنگينى مىكرد ، چون ابن زبير هواى خلافت در سرداشت ، ومسلّم بودكه با وجود فرزند رسول خدا كسى دست به بيعت به ابن زبير نخواهد داد . از اين رو هنگامى كه امام حسين ( ع ) از مكه به سوى عراق حركت كرد ، عبدالله بن عباس دست برپشت ابن زبير زد وگفت ؛
« اى چكاوك ! اكنون دراين مرغزار وسيع وفضاى باز ،
تخم گذار ، ونغمه سرايى كن ،
و هر چه مى خواهى منقار بكوب .
اين حسين است كه مى رود ،
جلوى تو باز است ، ومكّه براى تو ماند اى پسر زبير !
حسين به سوى عراق رفت »
ابن زبير گفت :
اى ابن عباس ، سوگند به خدا ، شما خلافترا فقط زيبندهء خود مىدانيد ، و هيچ كس را به آن سزاوارتر از خود نمى شناسيد .
ابن عباس گفت :
آنهائى كه ترديد دارند چنين مىانديشند ، و ما يقين داريم . ولى تو از خودت بگو ، به چه چيزت خود را شايستهء خلافت مى دانى ؟
گفت : به شرف و بزرگى خودم .
ابن عباس گفت :
به چه چيز شريف و بزرگ شدى ؟ اگر شرفى دارى از ماست ، پس ما از تو شريفتر وبرتريم . ودراين حال صدايشان بلند شد .
نوجوانى از خاندان زبير گفت : اى ابن عباس ، از مادست بدار ! به خدا سوگند ، هرگز نه شما بنى هاشم ما رادوست داريد ، و نه ماشما را ، عبدالله
سرداران صدر اسلام (فارسى) — صفحة 124
مساهمون: پژوهشكده تحقيقات اسلامى
ص١٢٤