فصل ششم : نور و ظلمت
رويارويى با ابوجهل
در ميان درختان انبوه و شاخههاى درهم پيچيدهء جنگل پهناور « عِيص » در كنارهء درياى سرخ ، يك گروه چريكى پانزده الى سى نفره درانتظار ازراه رسيدن قطار بارهاى دشمن كه از كنار كمينگاه گروه مىگذشت ، لحظه شمارى مىكرد .
زمان به كندى مىگذشت ، و همهء اعضاى گروه با آماده باش كامل منتظر اين قطار گياه خوار و گران بار بودند .
انبوه درختان جنگلى مانع رؤيت هدف متحرك از فاصلهاى نسبتا دور بود ، از اين رو حسّ شنوايى افراد بيش از حاسّههاى ديگر ( به استثناى حسّ ششم ) قابل اعتماد بود .
پس از مدتها چشم به راهى بالأخره انتظار به پايان رسيد ، و از مسافتى نه چندان دور ، بانگ ناىِ ساربان جلودار ، پردهء گوش را نوازش مىداد ، ناگهان شيرنامى شيرافكن با شمشيرى آخته ، سوار بر مركب ، ازكمينگاه بيرون جست ، وچونان شيرى خروشان در دل جنگل فرياد برآورد :
ايست !
نَفَسها درسينه حبس شد ، و چشمان كاروانيان سياهى رفت ، انگشتان