هامش
از آنها بپرسيد ، به شما بگويند .
بپرسيد از : جابر بن عبدالله انصارىّ ، و أبوسعيد خدرىّ ، و سهل بن سعد ساعدىّ ، و زيد بن أرقم ، و أنس بن مالك ، آنها به شما خبر مىدهند كه : اين كلام را از رسول الله شنيدهاند ، دربارهء من و برادرم !
آيا در اين مطالب ، حاجز و رادعى براى شما از ريختن خون من پيدا نمىشود ؟ !
حسين عليه السّلام گفت : اگر در اين شكّ داريد ؛ آيا در اين هم شكّ داريد كه : من پسر دختر پيغمبر شما هستم ؟ ! سوگند به خدا : در ميان مشرق و مغرب عالم پسر دختر پيغمبرى در ميان شما و در ميان غير شما ، جز من كسى نيست !
اى واى بر شما ! آيا شما به خونخواهى كشتهاى را كه از شما كشتهام ، از من مطالبهء خون او را مىكنيد ؟ ! و يا مالى را كه از شما بردهام ؟ ! و يا به تلافى و قصاص جراحتى را كه وارد كردهام ؟ !
همهء لشگر ، سكوت كردند ؛ و هيچ پاسخى ندادند .
حسين عليه السّلام ندا كرد : اى شبث بن ربعىّ ! و اى حجّار بن أبجر ! و اى قيس بن أشعث ! و اى يزيد بن حارث ! آيا شما به من نامه ننوشتيد كه : اينك ميوهها رسيده است ؛ و بستآنها سرسبز شده است ؛ اگر بيائى ، به سوى لشگرى آماده براى نصرتت مىآيى ؛ كه از هر جهت تجهيزاتش تمام و كامل است ! پس بيا به سوى ما !
قيس بن أشعث گفت : ما نمىدانيم : چه مىگوئى ؟ ! و ليكن تو بر حكم پسران عمويت ( بنىاميّه ) تنازل كن ! و ايشان براى تو غير از آنچه را كه دوست داشته باشى ؛ انجام نمىدهند !
در اين حال حسين عليه السّلام گفت : نه ! سوگند به خدا كه : همچون مردمان ذليل ، دست ذلّت به شما نمىدهم ؛ و مانند بردگان بار ظلم و ستم شما را به دوش نمىكشم !
و پس از اين ندا كرد : اى بندگان خدا ! من پناه مىبرم به پروردگارم و پروردگار شما از اينكه مرا سنگباران كنيد ! من پناه مىبرم به پروردگارم و پروردگار شما از هر متكبّرى كه به روز پاداش و حساب ايمان ندارد !
تا اينكه گفت : در اين وقت عمر بن سعد فرياد زد : اى دُريد ، آن پرچم را نزديك كن سپس تيرش را در چله كمان گذارد و به سمت خيام سيّد الشّهداء پرتاب كرد و گفت : اى مردم شاهد باشيد كه من اوّلين نفرى بودم از اين لشكر كه به سمت خيمههاى حسين تير پرتاب نمودم ، پس از او سايرين شروع به تير باران خيمهها نمودند . مترجم ]