تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنوار الملكوت (فارسى) — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤
شغلش [ 1 ] شترچرانى بود و ارتزاقش از آن بود . مادرى داشت كه بسيار به او علاقه‌مند بود . از مادر اجازه خواست كه رخصتش دهد تا به خدمت رسول الله برسد . مادر نيم روز به او اجازه داد كه در مدينه خدمت پيغمبر برسد و زياده توقّف نكند ، و اگر پيغمبر در مدينه نبود مراجعت نمايد . اويس بسوى مدينه آمد و از رسول الله تفحّص كرد ، گفتند پيغمبر در مدينه نيست . يكى دو ساعت توقّف نموده روى اطاعت امر مادر مراجعت كرد . چون حضرت به مدينه مراجعت كردند ، فرمود : اين نور كيست كه در اين خانه مىنگرم ؟ ! گفتند : شتربانى كه اويس نام داشت آمد و باز شتافت . حضرت فرمودند : در خانهء ما نور خود را به هديه گذاشت و رفت . عمر خواست او را ملاقات كند و سلام پيغمبر را به او برساند ، به او گفتند : تَسألُ عَن رَجُلٍ لا يَسألُ عَنهُ مِثلُكَ . قالَ : فَلِمَ ؟ قالُوا : لأنَّهُ عِندَنا مَغمُورٌ فى عَقلِهِ ، و رُبَّما عَبِثَ بِهِ الصِّبيانُ . فَبَلَّغَهُ عُمَرُ سَلامَ النَّبِىِّ صَلَّى اللهُ عَلَيه و آلِهِ ، فَخَرَّ اوَيسٌ ساجِدًا و مَكَثَ طَوِيلًا ما تَرَقَّى لَهُ دَمعُهُ حَتَّى ظَنُّوا أنَّهُ ماتَ . [ 2 ]
هامش
1 - منتهى الآمال ، ج 1 ، ص 142 ؛ و ناسخ التواريخ جلد أميرالمومنين ، ج 2 ، ص 12 . 2 - بحار الأنوار ، ج 42 ، ص 156 ، با اندكى اختلاف ؛ سفينة البحار ، ج 1 ، ص 53 : [ سؤال مىكنى از كسى كه مانند تو از يك چنين فردى سؤال نمىكند ، عمر گفت : براى چه ؟ گفتند : زيرا او نزد ما فرد كم عقل و كوته فكرى به حساب مىآيد و گاهى كودكان با او سربسر مىگذارند . پس عمر سلام رسول خدا را به او رسانيد . پس اويس به حال سجده به روى زمين افتاد و به مدّت زيادى در سجده بود و همينطور اشك از چشمانش جارى بود تا اينكه بعضى گمان كردند روح از بدنش مفارقت كرده است . مترجم ]