تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنوار الملكوت (فارسى) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
مَيثَمًا مَصلوبًا عَلَى بابِ دارِ عَمرِو بنِ حُرَيثٍ ، و جىءَ برَأسِ حَبيبِ بنِ مَظاهِرٍ و قَد قُتِلَ مَعَ الحُسَينِ عَلَيهِ السَّلامُ ؛ و رَأينا كُلَّ ما قالوا ! [ 1 ]
هامش
1 - سفينة البحار ، ج 1 ، ص 203 ؛ بحار الأنوار ، ج 45 ، ص 92 ، به نقل از رجال كشّى : [ و شيخ كشّى از فضيل بن زبير روايت كرده است كه : ميثم تمّار كه از خواصّ اصحاب أميرالمؤمنين عليه السّلام بود ، بر روى اسبى سوار بود . در اين حال حبيب بن مظاهر اسدى هم از طرف مقابل بدين سو مىآمد . و در محلّى كه جمعى از بنى اسد در مجلس خود نشسته بودند به هم رسيدند . و با يكدگر بطورى نزديك با هم به گفتگو پرداختند كه گردنهاى اسبانشان به هم رسيد ؛ در اين حال حبيب گفت : « گويا من دارم مىبينم پيرمردى را كه شكمش برآمده و جلوى سرش مو ندارد ، و در كنار دارالرّزق شغلش خربزه فروشى است ؛ كه وى را به جرم محبّت اهل بيت پيغمبرش بر دار كوبيده‌اند ، و بر روى چوبهء دار ، شكمش شكافته شده است . » ميثم در پاسخش گفت : « و من مىشناسم مردى سرخ چهره را كه گيسوانش از دو سو بافته شده است ؛ او براى يارى پسر دختر پيغمبرش خروج مىكند و كشته مىشود ، و سرش را در محلّات و كوى و برزن كوفه براى تماشاى مردم مىگردانند . » اين بگفتند و از يكدگر جدا شدند . اهل مجلس با هم گفتند : ما دروغگوتر از اين دو مرد كسى را نديده‌ايم ! هنوز اهل مجلس از جاى خود برنخاسته بودند كه رشيد هجرىّ به سراغ آن دو آمد و از اهل مجلس پرسيد : آن دو نفر كجا هستند ؟ ! گفتند : از هم جدا شدند . و ما از آن دو شنيديم كه چنين و چنان مىگفتند . رشيد گفت : « خدا ميثم را رحمت كند ؛ فراموش كرد بگويد : به آن كس كه سر را در كوفه مىآورد ، يكصد درهم به عطاى او از بيت المال كه پيوسته به او مىدهند ، زياد مىنمايند ! اين بگفت و پشت كرد و بازگشت . » آن جماعت مجلس گفتند : « سوگند به خدا اين دروغگوترين آنهاست ! » سپس گفتند كه : « سوگند به خدا روزها و شبها سپرى نشدند مگر اينكه ديديم ما كه : ميثم را در خانهء عمرو بن حريث به دار زده‌اند ، و سر حبيب بن مظاهر را كه در كربلا با حسين عليه السّلام شهيد شده بود به كوفه آوردند ؛ و هر چه را كه آن سه نفر گفتند ، ما خود با ديدگانمان ديديم ! » ]