هامش
زيبا چهره بود ديدار كرد ؛ شروع كرد به نگاه كردن به او ، و پس از آن روى از وى برگردانيد و در ميان طوافكنندگان متوارى شد . چون به خلوت آمد ، از علّت اين نگاه سؤال نمودند و به او گفتند : ما تا به حال از تو سابقه نداشتهايم كه درسيماى جوان امردى نظر كنى !
گفت : او پسر من است ، و من او را در خراسان گذارده بودم . چون به جوانى رسيد ، از آنجا بيرون شده دنبال من مىگردد . من ترسيدم كه وى مرا از ذكر پروردگارم باز بدارد ، و حذر كردم كه اگر او مرا بشناسد ، من با او انس بگيرم ؛ و سپس إبراهيم اين اشعار را انشاد نمود :هَجَرتُ الخَلقَ طُرًّا فى هَواكا * و أيتَمتُ العيالَ لِكَى أراكا
فلَو قَطَّعتَنى فى الحُبِّ إربًا * لَما حَنَّ الفُؤادُ إلَى سِواكا ** در كتاب نفآئس الفنون فى عرآئس العيون ، طبع اسلاميّه ، ج 2 ، ص 28 ، اين داستان را بدين عبارت ذكر كرده است :
« و علامتى ديگر از براى محبّت آن است كه از موانع وصول خود اگر فرزند بود ، برحذر باشد ؛ چنان كه گويند : إبراهيم أدهم ( ره ) وقتى در راه حجّ با رفيقى عقد موافقت و مصاحبت كرد ، و از جانبين شرط رفت كه هر كه از منكرات يكديگر مشاهده كنند باز نپوشند . چون به مكّه رسيدند ناگهان عمارتى مزيّن ديدند و پسرى صاحب جمال درو نشسته . ابراهيم درو نگريست و نظر مكرّر گردانيد . رفيقش او را بدان مؤاخذه كرد . إبراهيم آب از چشم آورد و گفت : ذاكَ وَلَدى فارَقتُهُ و هو صَغيرٌ ، فَالآنَ لَمّا رَأيتُهُ عَرَفتُهُ . « آن پسر ، فرزند من است كه در حال كودكى من از او مفارقت كردهام ، و اينك چون او را ديدم شناختم . » رفيقش گفت : اخبِرهُ عَنكَ ؟ ! « من وى را از آمدن تو مطّلع بگردانم ؟ ! »
إبراهيم گفت : لا ! فَإنّ ذَلكَ شَىءٌ تَرَكناهُ لِلّهِ فَلا نَعودُ فِيهِ ! « نه ! زيرا كه آن پسر چيزى مىباشد كه ما از وى براى خدا چشم پوشيدهايم ، پس ديگر بدان بازگشت نمىنمائيم ! » و اين دو
بيت انشاء كرد :هَجَرتُ الخَلْقَ طُرًّا فى هَواكا * و أيتَمتُ العيالَ لِكَى أراكا
فلَو قَطَّعتَنى فى الحُبِّ إربًا * لَما حَنَّ الفُؤادُ إلَى سِواكا