أبِىطَالِبٍ عَلَيهِ السَّلام ! فَأتَيتُ مَنزِلَهُ مُبَادِرًا أنعَاهُ إلَيهِم ؛ فَقَالَتْ فَاطِمَة سلام الله عليها يا أباالدَّرْدَاءِ ! مَا كَانَ مِن شَأنِهِ و قِصَّتِهِ ؟ فَأخبَرتُهَا الخَبَرَ . فَقَالَتْ : هِىَ و اللهِ يا أباالدَّردَاءِ ! الغَشْيَة الَّتِى تَأخُذُهُ مِن خَشيَة اللهِ تَعالَى ! ثُمَّ أتَوْهُ بِمَاءٍ فَنَضَحُوهُ عَلَى وَجهِهِ فَأفَاقَ ؛ و نَظَرَ إلَىَّ و أنَا أبكِى فَقالَ لى : ما بُكَاؤُكَ يَا أبَاالدَّردَاءِ ؟ فَقُلتُ : مِمَّا أراهُ تُنزِلُهُ بِنَفسِكَ . فَقالَ : يا أباالدَّرداءِ ! كَيفَ إذا رَأيْتَنِى ادعَى إلَى الحِسابِ و أيقَنَ أهلُ الجَرَائِمِ بِالعَذَابِ و احْتَوَشَتنِى مَلائِكَة غِلاظٌ زَبانِيَة فِظاظٌ فَوَقَفتُ بَينَ يَدَىِ المَلِكِ الجَبّارِ ، قَد أسلَمَنِى الأحِبَّاءُ و رَفَضَنى [ رَحِمَنِى ] أهلُ الدُّنيَا لَكُنتَ أشَدَّ رَحمَة لِى بَينَ يَدَىْ مَن لا تَخفَى عَلَيهِ خافِيَة . فَقالَ أبُوالدَّرداءِ : [ فَوَ اللهِ ] ما رَأيتُ ذَلِكَ لأحَدٍ مِن أصحَابِ رَسولِ اللهِ صلّى الله عليه و آله و سلّم . [ 1 ]
هامش
[ 1 ] لئالى الأخبار ، ص 324 ؛ و اين قضيّه را مرحوم صدوق در أمالى ، ص 76 الى 79 مفصلًا با ذكر دعاهاى آن حضرت آورده است : [ عروة بن زبير گويد : با جماعتى در مسجد رسول خدا نشسته بوديم و سخن از حوادث جنگ بدر و بيعت رضوان به ميان آمد . در اين وقت ابوالدّرداء گفت : آيا نمىخواهيد فردى را به شما معرّفى كنم كه اموال او از همه كمتر و تقواى او از همه بيشتر و كوشش او در عبادت از همه افزونتر است ؟
گفتند : چه كسى است ؟ گفت : على بن أبىطالب سلام الله عليه .
گفت : شبى او را در حائط بنىالنّجّار يافتم كه مشغول دعاء و راز و نياز با خداى تعالى بود همينطور مشغول دعاء و راز و نياز بود كه ديدم صدائى ديگر به گوش نمىرسد ، و هيچ حركتى و عملى را از او مشاهده نكردم ، با خود گفتم : شايد بر اثر بىخوابى و طولانى بودن شب و خستگى خواب بر او عارض گشته است ، يا اينكه بواسطه نزديك شدن طلوع فجر دعا و نيايش خود را قطع نموده است . نزديك رفتم ديدم مانند چوب خشك بر زمين افتاده است ، او را حركت دادم ديدم حركت نمىكند . با خود گفتم : إنّا للّه و إنّا إليه راجعون به خدا قسم على بن أبىطالب فوت نمود . به سرعت آمدم منزل على تا اهل خانه را بر اين مصيبت تسليت دهم و با خبر گردانم . حضرت فاطمه زهراء سلام الله عليها فرمود : اى ابوالدّرداء چگونه على را يافتى و چطور اين قضيّه اتّفاق افتاد ؟ داستان را براى فاطمه زهراء نقل كردم حضرت فرمودند : اى ابوالدّرداء اين حالت غش و بيهوشى را كه مىبينى از خشيت خدا براى على رخ مىدهد . آنگاه افرادى آمدند و بر روى على قدرى آب پاشيدند تا حال آن حضرت افاقه پيدا كرد .
در اين هنگام چشم على بر من افتاد و من مشغول گريه بودم ، فرمود : از چه مىگريى اى ابوالدّرداء ؟ عرض كردم از اين حالتى كه بر خود روا مىدارى فرمود : اى ابوالدّرداء چگونه اين چنين نباشم درحاليكه مرا براى حساب در روز رستاخيز مىخوانند و گناهكاران عذاب الهى را مشاهده مىنمايند و ملائكهء عذاب در حالت شدّت و خشونت اطراف مرا گرفته باشند و با عمودهاى آتشين مرا تهديد مىنمايند و من در پيشگاه سلطان عزّت و جبروت قرار گرفتهام ، دوستان مرا به حال خود گذاردند و اهل دنيا مرا ترك نمودند . از همه افراد به رحمت و مغفرت سزاوارترم نزد كسى كه هيچ پوشيدهاى از او مخفى و مستور نخواهد بود .
ابوالدّرداء سپس گفت : به خدا قسم اين حالت را در هيچ يك از اصحاب رسول خدا نديدم . مترجم ]