تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حكمت نامهء پيامبر اعظم ص (فارسى) — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧
و [ نزديك آمد و ] گفت : اى محمّد ! من مىدانم كه اين بلايى كه بر سرِ دست و پاى اسبم آمده ، از جانب توست . پس دعا كن كه اسبم آزاد شود . به جانم سوگند ، اگر خيرى از من به تو نرسيده ، شرّى هم از جانب من به تو نرسيده است . پيامبر خدا ، دعا كرد و خداوند ، اسبش را آزاد ساخت . سُراقه ، دوباره به تعقيب پيامبر خدا پرداخت و سه بار اين كار را تكرار كرد و هر بار ، پيامبر خدا ، دعا مىكرد و زمين ، دست و پاى اسب او را فرو مىگرفت . چون بارِ سوم ، اسبش را آزاد كرد ، سراقه گفت : اى محمّد ! اين شتران من با غلامم تقديم به تو . اگر به مَركبى يا شيرى نياز پيدا كردى ، از آنها استفاده كن . اين هم يك تير از تيردانم كه به عنوانِ علامت ، به تو مىدهم . من بر مىگردم و جستجوگران را از تعقيب تو [ در اين مسير ] منصرف مىكنم . پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود : " ما را به آنچه تو دارى ، نيازى نيست " .

18 / 6 عامر بن طُفَيل و اربَد بن رَبيعه « 1 »

8277 . الطبقات الكبرى : عامر بن طفيل بن مالك بن جعفر بن كِلاب و اربَد بن ربيعة بن مالك بن جعفر ، نزد پيامبر خدا آمدند . عامر گفت : اى محمّد ! اگر مسلمان شوم ، به من چه خواهد رسيد ؟ پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود : " هر حقّى و وظيفه‌اى كه مسلمانان دارند ، تو هم خواهى داشت " . عامر گفت : آيا بعد از خودت ، كار را به من وا مىگذارى ؟ فرمود : " اين ، نه از آنِ توست و نه از قوم تو " . عامر گفت : پس [ حكومتِ اعراب ] باديه را به من مىدهى و شهر ، از آنِ تو باشد ؟
هامش
( 1 ) ر . ك : ص 528 ( عامر بن طفيل و اربَد بن ربيعه ) .