پرستندگان بسيار ما راست ، نام و نشان ما به همه جا رسيده و آوازهء ما بر سر همهء زبانهاست اما گردون رها نمىكند كه به سزا از اين همه اسباب بزرگى به دل ِ خوش و خاطر آسوده بهره بگيريم .
خاطر مهراب مشوش شد و گفت : اين سخنان دل آزار از چه مىگويى ، مگر چه روى داده است كه چنين مىنالى و شكوه مىكنى .
سيندخت روى چون گلشن را به نرگس چشم آبيارى كرد و گفت :
چنان دان كه رودابه را پور سام * نهانى نهاده است هر گونه دام
ببرده است روشن دلش را ز راه * يكى چارهمان كرد بايد نگاه
بسى دادمش پند و سودى نكرد * دلش خيره بينم همى روى زرد
مهراب به شنيدن اين سخنان خشمگين شد . خون در تنش جوشيد . شمشير بر دست گرفت و گفت هم اكنون زمين را به خون اين دختر نابكار رنگين مىكنم .
سيندخت با دو دستش كمرگاه مهراب را گرفت و گفت سخن مرا گوش دار ، اگر آن را بر آيين خِرَد نيافتى ، آن كن كه خواهى ، مهراب درنگ نكرد ، خويش را رها كرد ، چون پيل مست خروشيد و
مرا گفت چون دختر آمد پديد * ببايستش اندر زمان سر بريد
چون اين نكردم چنين ننگ بزرگ بر من رسيد . اگر سام و منوچهر بر اين راز آگاهى يابند دمار از من و كشورم بر مىآورند .
سيندخت گفت : از اين جهت غم مدار كه سام نامدار بر اين راز آگاه شده است و رضا داده است . مهراب گفت : سخن ناراست با من مگوى ، اگر سام بر ما نپيچد ، از اين پيوند چه بهتر . سيندخت گفت : به ناراست سخن نمىگويم ، چه جاى اين بدگمانى است كه گزند تو گزند من است
به سيندخت فرمود پس نامدار * كه رودابه را خيز پيش من آر
سيندخت درنگ كرد ، از آن كه بيم داشت مهراب او را بكشد .
گفت نخست بايد پيمان ببندى كه بر او خشم نگيرى و نيازارى و چون
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 73
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٣