به رنجى رسيد ستم از خويشتن * كه بر من بگريد همى انجمن
پدر گر دلير است و نر اژدهاست * اگر بشنود راز كهتر رواست
اگر سپهبد را از ياد نرفته باشد وقتى مرا از كنام سيمرغ برگرفت و به كاخ آورد ، با من پيمان بست كه به مكافات آن همه نامهربانى و ستم كه از او بر من رفته بود هر آرزو در دل دارم برآورد
چه فرمايد اكنون جهان پهلوان * رهانم از اين رنج و سختى روان
وقتى نامه به پايان رسيد سوار كارى پر توان برگزيد و آن را پيش سام فرستاد ، و به پيك فرمان داد تا نامه را به سام نرساند هيچ جا درنگ نكند .
چون فرستادهء زال نزديك گرگساران رسيد سام از دور او را ديد .
وقتى فرستاده در رسيد
فرود آمد و خاك را بوس داد * بسى از جهان آفرين كرد ياد
بپرسيد و بستد از او نامه سام * فرستاده گفت آنچه بود از پيام
سخنهاى دستان سراسر بخواند * بپژمرد و بر جاى خيره بماند
سپهبد سام سخت دژم و ناآرام شد ، و گفت چون مرغى ژيان طفلى را بپرورد نيكوتر از اين بار نمىآيد . چنان سرش از انديشههاى ملال انگيز گران گشت كه همهء شب به خواب نرفت . روز ديگر اخترگران و موبدان و بخردان را انجمن كرد آنچه زال نوشته بود بر آنان خواند و گفت :
از اختر بجوييد و پاسخ دهيد * همه كار و كردار فرخ نهيد
ستارهشناسان شبانروزى چند راز از آسمان جستند و طالع افگندند آنگاه
به سام نريمان ستاره شمر * چنين گفت كاى گرد زرين كمر
ترا مژده ، از دخت مهراب و زال * كه باشند هر دو به شادى همال
از اين دو هنرمند پيلى ژيان * بيايد ، ببندد به مردى ميان
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 70
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٠