كه مردى است بر سان سرو سهى * همش زيب و هم فرّ شاهنشهى
دو چشمش چو دو نرگس قيرگون * لبانش چو بسّد رخانش چو خون
به رخ جعد آن پهلوان جهان * چو سيمين زره بر گل ارغوان
سراسر سپيد است مويش به رنگ * از آهو همين است ، و اين نيست ننگ
به ديدار تو دادهايمش نويد * ز ما باز گشته است دل پر اميد
اكنون ميزبانى را آماده باش .
رودابه در حالى كه لب پر خنده داشت ، گفت : چگونه اكنون راى و گفتار شما دگرگونه شد مگر نه آن گاه كه از او با شما سخن گفتم برآشفتيد كه وى پروردهء مرغ ، و جوانى پير نما و پژمرده است اكنون گوييد ديدارش چون گل ارغوان ، بالايش چون سرو سهى است ، و زيبا رخ و پهلوان است .
پرستندگان گفتند : اكنون جاى اين سخنان نيست ، شاد باش كه يزدان مرادت را برآورد ، و خدا كند كه پايان كار فرخنده باشد .
بارى ، رودابه آمدن شاه را آماده شد . خانه را به نيكوترين پيرايهها آراست ، و بوياترين عطرها به كار برد .
از آن خانهء دخت خورشيدروى * برآمد همى تا به خورشيد بوى
رفتن زال به نزد رودابه
همين كه شب تيره فرا رسيد پرستنده به درگاه زال شتافت و مژده داد كه دلخواه تو چشم به راهت دوخته است . سپهبد در تاريكى سوى كاخ روانه شد . رودابه بالاى بام رفت و در حالى كه از شوق دل در سينهاش مىتپيد در انتظار زال بود
چو از دور دستان سام سوار * پديد آمد ، آن دختر نامدار
دو بيجاده بگشاد و آواز داد * كه شاد آمدى اى جوانمرد شاد
پياده بدين سان ز پرده سراى * برنجيدت اين خسروانى دو پاى
سپهبد به شنيدن آواز ، و ديدن او گفت : اى ماهروى دلارام ، چه
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 67
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٧