ايرج را ببينى به اين نگاه كن كه به روى و موى و اندام درست همانند اوست . دل شاه بديدن طفل شاد و لبش پر خنده شد . جهان آفرين را به صدق و ارادت نيايش كرد ، و چون نام پاك يزدان را بر زبان آورد تيرگى ديدگانش زدوده گشت و دوباره روشن شد . آن گاه آزمندانه به طفل نو رسيده نگريست و
چنين گفت كز پاك مام و پدر * يكى شاخ شايسته آمد به بر
شاه وى را منوچهر نام كرد . چون آمادگى هنرآموزى يافت فنونى كه شاهان را به كار است به او آموخت و پس از آن كه باليد تخت و تاج به او سپرد و
همه پهلوانان لشكرش را * همه نامداران كشورش را
بفرمود تا پيش او آمدند * همه با دلى كينهجو آمدند
آگاه شدن سلم و تور از منوچهر
چون سلم و تور از باليدگى و پهلوانى و انبوهى سپاهيان منوچهر آگاه شدند ، دلشان از بيم كينهجويى او لرزيد . سخت در هراس افتادند . چارهگرى را به پوزشگرى برخاستند ، و مردى باهوش و راى را به درگاه فريدون فرستادند . وى چون به ايران رسيد و بار يافت به شاه عرضه داشت سلم و تور از گناه بزرگى كه كردهاند سخت پشيمانند ، اگر شاه ، منوچهر را نزد ايشان فرستد چون بندهاى كمر به خدمتش مىبندند ، و هر چه از زر و گوهر دارند نثار قدمش مىكنند .
پاسخ دادن فريدون پسران را
فريدون چون اين پيام شنيد فرستاده را گفت . به آن دو ناپاك راى بىشرم پليد بگوى اكنون كه ايرج را به خوارى كشتهايد به نابودى منوچهر كمر بستهايد . بدانيد كه كار به ديگر روى شده است و روى منوچهر را آن گاه خواهيد ديد كه با لشكرى رزمجوى و كينهخواه به خونخواهى پدر آمده باشد . من از آن روى به پيگار با شما برنخاستم كه روا نداشتم به روى فرزندان خود تيغ بكشم اكنون كه از آن درخت جوان
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 52
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٢