بدان سوك جامه دريدند . شاه چون به هوش آمد به نشان سوكوارى تبيره و طبل و اسبان را سياهپوش كرد و همه در حالى كه خاك بر سر مىريختند به كاخ شاهى بازگشتند . فريدون
همى سوخت باغ و همى خست روى * همى ريخت اشك و همى كند موى
گلستانش بر كند و سروان بسوخت * به يكبارگى چشم شادى بدوخت
نهاده سر ايرج اندر كنار * سرِ خويشتن كرده زى كردگار
همى گفت كاى داور دادگر * بدين بىگنه كشته اندر نگر
دل هر دو بيداد از آنسان بسوز * كه هرگز نبينند جز تيره روز
بدين گونه فريدون زارى بسيار كرد ، و چندان گريست كه از گريهاش گياه روييد . بستر از زمين و بالين از خاك كرد . از بسيارى گريه ديدگانش تاريك شد . در كاخ را به روى همگان بست . پيوسته بر پاك يزدان مىناليد ، و به اندوه مىگفت :
كس از تاج داران بدين سان نمرد * كه مرده است اين نامبردار گرد
سرش را بريده به زار اهرمن * تنش را شده كام شيران كفن
گفتار اندر زادن دختر ايرج
چون چندى بر اين روزگار گذشت فريدون دانست كه ماه آفريد كنيز ايرج از او باردار است . دلش اندكى آرام گرفت ، چه اميد بست كه وى فرزندى آورد كه چون ببالد كين پدر باز جويد .
چو هنگامهء زادن آمد پديد * يكى دختر آمد ز ماه آفريد
او را به ناز و بزرگى پروردند . سراپاى همانند پدرش بود . چون بزرگ شد و شوى گرفتن را آماده گشت ، فريدون وى را همسر پشنگ كرد . سالى بيش نگذشت كه
زادن منوچهر از مادرش
يكى پور زاد آن هنرمند ماه * چگونه سزاوار تخت و كلاه
موبد موبدان وى را نزد فريدون برد و گفت : اگر مىخواهى
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 51
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥١