امروز نيز باز گرديد كه يكى از شما نيامده است . روز سوم دگر بار خروشيد كه اى سپاهيان ، همه در ميدان عرض سپاه گرد آييد مبادا يك تن از شما پيدا نيايد . حتّى آن كس كه خداوند تاج و نگين است و فرّ و بزرگى و تخت بلند دارد بايد همانند ديگر سران سپاه با سلاح تمام بيايد .
چون فرمان بابك به گوش شاه رسيد خنديد . بىدرنگ خود بر سر نهاد زره بر تن كرد گرز گاو پيكر به دست گرفت تير خدنگ بر كمر زد كمان به بازو و كمند به زين افگند كمر زرين بر ميان بست بر اسب نشست و به ميدان عرض سپاه رفت . بابك چون شاه را آن چنان آراسته و آماده ، و سلاحش را به كمال ديد هر يك از مردان سپاهى را هزار و هر كدام از سران سپاه را دو هزار در هم حقوق داد و به شاه يك درم از اين بيشتر .
پس از اين كه آيين عرض سپاه پايان يافت بابك شتابان به درگاه شاه رفت و
به دو گفت كاى شهريار بزرگ * گر امروز من بنده گشتم سترگ
همه راستى در دلم بود و داد * درشتى نگيرد ز من شاه ياد
درشتى نمايم چو باشم درست * انوشه كسى كو درستى بجست
شاه بابك را آفرين كرد و گفت : اى هشيوار مرد ، هرگز از راستى روى بر متاب . از اين كار كه كردى به چشم من ارجمندتر گشتى و مهر و دلبستگى من به تو فزون تر شد . سپس خطاب به مردمان
به آواز گفت آن زمان شهريار * كه جز پاك يزدان مجوييد يار
به چوگان و بر دشت نخجيرگاه * بر ما شما را گشادهست راه
به خواب و به بيدارى و رنج و ناز * ازين بارگه كس مگرديد باز
مخسبيد يك تن ز من تافته * مگر آرزوها همه يافته
بدان گه شود شاد و روشن دلم * كه رنج ستم ديدهاى بگسلم
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 572
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٧٢