سر فرود نياورد و
چنين داد پاسخ كه شاه جهان * چنين گفت با من سخن در نهان
كه مگذار يك پشّه را تا نخست * جوازى نيابى و مُهرى درست
فريدون بدين پاسخ آشفته و خشمگين گشت . از ژرفا و خروشندگى اروند رود بيم نكرد بر بارهء تيزتك نشست و بر آب راند .
سپاهيانش نيز جمله چنين كردند ، و همه به خشكى رسيدند . چون مسافتى راه سپردند شهرى كه پايتخت ضحاك بدگهر بود از دور نمايان شد ، و آن گاه كه پيشتر رفتند يكى كاخ ديد اندر آن شهر شاه . ايوان كاخ برتر از كيوان بود . چنان مىنمود كه سر به ستارگان مىسود . فريدون دانست كه آن قصر ضحاك ماردوشِ بد روزگار است . به سپاهيان رو كرد و گفت : جاى درنگ نيست ، و اگر دشمن غافلگير نگردد كار دشوار مىشود . گرز گران بر دست گرفت و بارهء تيزتك را رها كرد . سپاهيان دشمن شكار نيز در پىاش روان شدند . ديرى نگذشت كه چون خرمن آتش به كاخ پيوستند . هيچ يك از نگهبانان سراى ضحاك بر جاى نماندند و همه گريختند . فريدون همهء جادوان و ديوان را كه دمساز و فرمانبردار آن خون آشام بودند و در آن وقت در كاخ بيدادگر گرد آمده بودند به گرز گران كوفت و به جاى وى بر تخت نشست ، و
برون آوريد از شبستان او * بُتان سيه موى و خورشيد رو
بفرمود شستن سرانشان نخست * روانشان از آن تيرگيها بشست
ره داور پاك بنمودشان * ز آلودگى پس بپالودشان
ديدن فريدون دختران جمشيد را
وقتى دو خواهر جمشيد كه از بدآموزيهاى ضحاك خونخوار راه بتپرستان گرفته بودند بارِ دگر به يزدان پرستى رو آوردند ، فريدون را گفتند : تو كيستى و از كدام نژادهاى كه بر ستمكاره مردى چون ضحاك كه خداوند سپاه بيكران است دلير آمدى . هرگز باور نمىكرديم كه
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 32
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٢