كه من رفتنىام سوى كارزار * ترا جز نيايش مبادايچ كار
فرانك به شنيدن اين سخن آب در ديده گرداند . يزدان را ياد كرد ، و به زارى گفت : اى پروردگار مهربان يكتا ، فريدون را به تو سپردم ، بدِ جادوان را از جانش بگردان .
رفتن فريدون به جنگ ضحاك
فريدون آمادهء كارزار با ضحاك خون آشام شد . سالار نو را دو برادر بود : كيانوش و شادكام . هر دو به سال از او مهتر بودند ، اما وى دِليرتر ، بيخ ورتر ، كرم خيزتر بود . آن دو را گفت :
بياريد داننده آهنگران * يكى گرز فرمود بايد گران
آن دو به بازار آهنگران تاختند ، ديرى نپاييد هر كس از اين پيشه مايه داشت در درگاه فريدون جمع آمد :
جهانجوى پرگار بگرفت زود * و زان گرز پيكر بديشان نمود
نگارى نگاريد بر خاك پيش * هميدون بسان سر گاوميش
آهنگران انباز ، و دست به كار شدند . ديرى نپاييد كه گرز ساخته و پرداخته شد . آن را پيش فريدون بردند . سالار نو به پاداش سيم و زر و جامهشان داد و گفت : اگر با اين گرزِ گران سرِ دشمن بدسگال را با خاك يكسان كنم هر آينه به شما چيزهاى گرانبها مىبخشم .
فريدون در فرخ روز خرداد ، به كين جويى از دشمن پدرش راهى سرزمين تازيان شد . پيلان گردونه كش و گاوميشان بسيار توشهء سپاهش را از پيش مىبردند . دو برادرش نيز وى را همراهى مىكردند . سالار نو با سپاه انبوه در حالى كه دل همه از كينه آگنده بود منزل به منزل شتابان پيش مىرفتند .
فريدون چون به اروند رود رسيد به رودبانان پيغام فرستاد چندان كشتى براى او بياورند كه سپاهيانش آسان از آب بگذرند . مهتر رودبانان
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 31
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣١