خونخوار زبون گير سيه دل از سرِ راستى در گذشتهايد ؟
نباشم بدين محضر اندر گوا * نه هرگز بينديشم از پادشا
آنگاه سپندآسا از جا جست خروشيد ، محضر را پاره پاره و پايمال كرد سپس دست پسرش را گرفت و خروشان و غوغاكنان بيرون رفت . مهان ، ضحاك را گفتند اين كاوهء گران جان ِ خام گو بىشرمى كرد ، محضر ما و پيمان ترا تباه ساخت پس از اين بىحرمتى سرِ خود گرفت و رفت ، و تو آسان وى را رها كردى . ضحاك گفت : در شگفت مباشيد از آن كه چون كاوه بر درگاه آمد
ميان من و او ز ايوان درست * تو گفتى يكى كوه آهن برُست
ندانم چه شايد بُدن زين سپس * كه راز سپهرى ندانست كس
چون كاوه از درگاه شاه بيرون شد خلق بر او انجمن شدند .
خروشيد و مردمان را به شورش و طغيان بر آن بيدادگر خون آشام دعوت كرد . گفت : تا كى ويرانگرى و خونخوارى اين تازى بدنژاد را شكيبا باشيم ، مگر غيرت و مردانگى در وجود شما نمانده است . به پا خيزيد ، قيام كنيد تا اين مار دوش تبهكارِ بد روزگار را از گاه به زير آوريم و خونش بريزيم .
آن گاه چرم پارهاى را كه آهنگران بهنگام زخم دراى تا پيش پا مىآويزند از تن جدا و بر سر نيزه كرد خلق را به شورش برانگيخت و به سوى فريدون رهنمون شد . جهانى بر او انجمن شدند ، و بر در فريدون جمع آمدند . سالار نو چرم پاره را به ديباى روم آراست و به گوهرهاى گوناگون چنان پيرايه بست كه در شب تيره از تابناكى و رخشندگى خورشيد را مانند بود . وقتى فريدون جهان را پيش ضحاك وارونه ديد كلاه كيانى بر سر نهاد ، كمر بر ميان بست ، پيش مادر آمد و گفت :
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 30
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٠