پيروزى خود آگاه كرد . گشتاسب بدين خبر شاد شد و در پاسخ پندها به وى نوشت و در پايان آورد
نيازست ما را به ديدارِ تو * بدان پُر هُنر جان بيدار تو
چو نامه بخوانى بُنه بر نشان * بدين بارگاه آى با سركشان
اسفنديار از همان راه كه به رويين دژ آمده بود به ايران بازگشت .
چو روى پدر ديد شاه جوان * دلش گشت شادان و روشن روان
بيامد پدر را به بر درگرفت * پدر ماند از كار او در شگفت
بسى خواند بر فرّ او آفرين * كه بىتو مبادا زمان و زمين
و ز آن جا به ايوان شاه آمدند * جهانى و را نيك خواه آمدند
داستان رستم و اسفنديار
چون اسفنديار مىزده و سرمست از پيش پدرش گشتاسب نزد مادرِ خود كتايون آمد شكوه آغاز كرد و گفت : پدرم با من پيمان شكنى و نامهربانى مىكند . به من گفته بود كه چون كين لهراسب را از ارجاسب بگيرم و خواهرانم را از بند شاه توران برهانم پادشاهى و گنج و افسر به من مىسپارد . اكنون كه به زور بازو ، همهء اين كارهاى خطرمند را به پايان رساندهام از پيمان خود ياد نمىكند . فردا پگاه نزد او مىروم آن سخنها كه با من گفته بود به يادش مىآورم اگر پيمان به جا آورد و پادشاهى را به من سپرد پيوسته بندهوار به خدمتش مىكوشم و گرنه
به مردى من آن تاج بر سر نهم * به ايرانيان گنج و كشور دهم
كتايون وى را گفت : پسرم ، گنج و فرمان و سپاه همه از آن تست . بگذار پدرت به داشتن نام پادشاهى خوشدل باشد . چون او در گذرد پادشاهى نيز از آن تو خواهد شد .
اسفنديار از جواب مادر دل آزرده شد و گفت راست گفتهاند كه :
راز را نبايد به زن گفت و گرنه بر سر كوى و بازار بر سرِ زبانها خواهد
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 445
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٤٥