سپهبد از گفتهء ناصواب پدر چين بر جَبين افگند ، و به تلخى گفت : اينها همه بهانه است مىخواهى مرا از خود دور كنى ، و از واگذارى تخت و تاج دريغ بدارى . اين تخت و تاج به تو ارزانى باد . مرا از جهان گوشهاى بس است . آن گاه با دلى دردمند و آشفته از پيش پدر به ايوان خويش شد . مادرش كتايون پيش او رفت و گفت : شنيدهام مىخواهى به زابلستان به روى تا دستهاىِ رستم را ببندى و به درگاه شاه بياورى
پند دادن كتايون اسفنديار را
ز گيتى همى پند مادر نيوش * به بد تيز مشتاب و چندين مكوش
سوارى كه باشد به نيروى پيل * ز خون رانَد اندر زمين رود نيل
بدرّد جگر گاه ديوِ سپيد * ز شمشير او گُم كند راه شيد
مده از پىِ تاج سر را به باد * كه با تاج ، شاهى ز مادر نزاد
مرا خاكسارِ دو گيتى مكن * از اين مهربان مام بشنو سُخُن
پدرت پير و ناتوان گشته و سپاهيان همه چشم اميدشان به سوى تست . چرا از خيرهسرى جان خود را در خطر مىاندازى ؟ اسفنديار گفت : از پذيرفتن اين فرمان چاره ندارم . اگر سرنوشتم اين باشد كه در زابل زمانم به سر آيد به هر روى گردش آسمان مرا بدان جا مىكشاند : اگر رستم سر به فرمانم نهد و رها كند بىجنگ و ستيز دستهايش را ببندم ، هرگز سخن سرد به او نمىگويم .
كتايون چون ديد كه پندش در او نمىگيرد گريست ، و موهاى سرش را به چنگ كَند .
سپاه آوردن اسفنديار به زابل
اسفنديار خود كامه به شبگير بر باره نشست و چون باد لشكر راند .
چون به دو راهى گنبدان دژ و زابل رسيد شترى كه در پيش مىرفت خوابيد و چندان كه ساربان بر او چوب زد برنخاست . جهانجوى آن را به فال بد گرفت ، و به كشتن شتر فرمان داد . سپس به سوى هيرمند راند .
چون بدان رسيد ، به آيين تمام پرده سراى بر پا داشت ، و بزرگان بر جاى
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 448
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٤٨