نپذيرفتن گشتاسب باژ ايران به ارجاسب را
زردشت به گشتاسب گفت : روا نيست به ارجاسب باژ و ساو بدهى .
پادشاه چين و توران گروهى از ديوان را زير فرمان داشت . روزى يكى از ديوان وى را گفت : پادشاها ، از چه به خود مىپسندى كه گشتاسب به دشمنى تو برخيزد ؟ وى و همهء مردمانش دين زردشت پذيرفتهاند ، و ترا به كسى نمىشمارند ، بايد نامهاى به گشتاسب بنويسى ، با خواستهء فراوان نزد او فرستى و بگويى : زردشت را به خوارى از خود دور كند . دين او را باطل شمارد ، و دگر بار به آيين پيشينيان درآيد ، و اگر بر اين گردن ننهد ، جنگ را آماده باشد . ارجاسب به گشتاسب نامه كرد و نوشت :
نامه نوشتن ارجاسب گشتاسب را
شنيدم كه راهى گرفتى تباه * به خود روزِ روشن بكردى سپاه
بيامد يكى پير مهتر فريب * ترا دل پر از بيم كرد و نهيب
سخن گفت از دوزخ و از بهشت * به دلت اندرون تخم زفتى بكِشت
برافگندى آيين شاهان خويش * بزرگان گيتى كه بودند پيش
از آن پس كه ايزد ترا شاه كرد * يكى پير جادوت بىراه كرد
چون از اين باخبر شدم دوستىِ كهن مرا به نوشتن اين نامه برانگيخت . پس از اين كه نامه را خواندى سر و تن بشوى ، از گناهى كه كردهاى آمرزش بخواه . اگر چنان كه گفتم كردى اسبان زرّين ستام گوهرنشان ، خواستهء فراوان ، غلامان بسيار به درگاهت مىفرستم ، و خود فرمانبردارت مىشوم . اما اگر پندم را نپذيرى دو ماه ديگر با لشكرى گران به ايرانشهر مىشتابم و سراسر كشورت را ويران مىكنم .
پيمبر فرستادن ارجاسب گشتاسب را
دو فرستادهء ارجاسب چون به بارگاه شهريار ايران درآمدند زمين بوسيدند و بر او نماز بردند . گشتاسب از نامهء پادشاه توران و چين تنگ دل شد . مهتران را نزد خويش خواند ، و آنچه را ارجاسب نوشته بود بر ايشان گفت :
چه ناخوش بود دوستى با كسى * كه مايه ندارد ز دانش بسى
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 420
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٢٠