مىكنم .
چون فرستادهء قيصر به درگاه لهراسب شاه ايران رسيد ، شهريار چندان وى را نواخت و مهربانى فرمود كه در شگفت شد . بامداد دگر بار شاه وى را بار داد و گفت : قيصر روم هرگز اين جرأت نداشت كه از من و الياس باژ و ساو بخواهد ، و بدين شاد و خرسند بود كه بر او سخت نگيريم و باژ و ساو نخواهيم .
فالوس گفت : شهريار ايران چندان مرا نواخته و مهربانى فرموده كه در حضرت او سخن جز براستى نمىتوانم گفت : چندى است جوانى به درگاه او در آمده و دامادش شده كه
به رزم و به بزم و به روز شكار * جهان بين نديده است چون او سوار
او گرگى و اژدهايى را كه هيچ كس جرأت نزديك شدن به آنها را نداشت ، و قيصر را ياراى گذشتن از آن سو نبود ، كشت .
لهراسب گفت : تو همهء نزديكان و بزرگان و سران سپاه مرا ديدهاى ، به چهره و بالا و اندام كه را مانند است ؟ فالوس جواب داد : به بالا و ديدار و فرهنگ و راى درست همانند زرير است .
لهراسب دريافت كه او گشتاسب است . شاد شد . فالوس را زر بسيار بخشيد ، و به او گفت : قيصر را بگوى : جنگ را آماده باش .
بردن زرير پيغام لهراسب به قيصر
آن گاه زرير را پيش خواند و او را گفت : آن جوان بىگمان برادرت گشتاسب است تخت و تاج مرا برگير ، با چندين تن از بزرگان و مهتران و سپاهيان بسيار به روم برو ، تخت و تاج را به برادرت بسپار و او را به ايران بازگردان .
زرير به تندى باد خود را نزديك روم رساند . سپاهيان را به بهرام يكى از سران سپاه سپرد ، و خود با پنج تن از مهان ، بسان كسى كه پيامى برد ، نزد قيصر رفت ، و چون فرخزاد ( گشتاسب ) را ديد به قيصر گفت : اين بنده از بندگان شاه ايران است كه گريخته و بدين جا افتاده
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 417
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤١٧