فريبرز كاووس داد ، و طوق زبرجد نشانى را كه بر آن نام شاه حك شده بود به بيژن بخشيد . سپس
به ايرانيان گفت هنگام من * فراز آمد و تازه شد كام من
همه مهتران زار و گريان شدند * ز درد شهنشاه بريان شدند
خواستن زال گشاد نامه از خسرو براى رستم
دستان به شنيدن اين سخنان زمين بوسيد . بر پاى خاست ، و از كارهاى بزرگ رستم ياد كرد . شاه به پاداش پادشاهى كشور نيمروز را به وى داد . گيو را بر قم و اصفهان ، و طوس را بر خراسان پادشاه كرد . آن گاه لهراسب را پيش خواند تاج پادشاهى بر سر وى نهاد ، و به زال كه لهراسب را در خور پادشاهى نمىدانست گفت : ميان خسرو نژادان لهراسب نبيرهء هوشنگ است و گوهر از كىقباد دارد . يزدان مرا فرمود كه او را به جانشينى خود برگزينم ، و هر كس به او نگرود به يزدان ناسپاس است . لهراسب دين و شرم دارد راد و بينا دل و پاك دست و سزاوار سرورى است .
زال به شنيدن اين سخنان
بيالود لب را به خاك سياه * به آواز لهراسب را خواند شاه
بزرگانش گوهر برافشاندند * به شاهى بر او آفرين خواندند
آن گاه شهريار به بدرود كردن روى هر يك را بوسيد ، و آنان را در بر گرفت . پهلوانان همه سر به خاك نهادند و جامه چاك كردند .
سپس شاهنشاه به پرده سراى خود درآمد . پَردگيانش را بر خويش خواند . رازِ دل را به آنان گفت . بتان
شخودند روى و بكَندند موى * گُسستند پيرايه و رنگ و بوى
و زان پس هر آن كس كه آمد به هوش * چنين گفت با ناله و با خروش
كه ما را بِبَر زين سراى سپنج * رها كن تو ما را از اين درد و رنج
شاه آنان را دلدارى داد . لهراسب را پيش خواند و
به لهراسب گفت اين بتان منند * فروزندهء پاك جان منند
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 402
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٠٢