شاه وقتى از خواب بيدار شد چندان گريسته بود كه جاى پرستش پر آب شده بود . بامدادان به جايگاه خويش بازگشت . جامهاى نابسوده پوشيد ، و بىياره و طوق و تاج بر تخت نشست . از روى ديگر در آغاز ششمين هفته زال و رستم و موبدان و اخترشناسان به تختگاه كىخسرو رسيدند . بزرگان آنان را پذيره شدند و
بگفتند با زال و رستم كه شاه * به گفتار ابليس گُم كرده راه
جز آن است كىخسرو اى پهلوان * كه ديدى تو شادان و روشن روان
زال گفت : باشد كه شاه از گاه سير و دلگير شده باشد . شما چندين دل به غم مسپاريد با او سخن مىگوييم پندش مىدهيم و دگر بار دلش را به گفتههاى نيكو خرم و شادان مىداريم . آن گاه همه به بارگاه شهريار شدند ، شهنشاه چون دستان و رستم و اخترگران و موبدان و بزرگانى را كه با او از زابلستان آمده بودند ديد ، از تخت فرود آمد هر يك را جاى سزاوار نشاند ، و از حال يكان يكان پرسيد . زال بر او آفرين كرد و گفت : اين خبر به من رسيد كه شهريار روزگارى است كه ديدار خود را از پرستندگانش دريغ مىدارد . من از راه دراز به اين جا شتافتهام تا از شاه جهان بپرسم چه چيز وى را به بُريدن مهر از پهلوانان و بزرگانش برانگيخته است . شهريار گفت :
به يزدان يكى آرزو داشتم * جهان را همه خوار بگذاشتم
كنون پنج هفته است تا من به پاى * همى خواهم از داور رهنماى
كه بخشد گذشته گناه مرا * بيفروزد اين تيره ماه مرا
بَرَد مَرمَرا زين سراى سپنج * نماند مرا در جهان درد و رنج
اكنون مُراد يافتم ، چه دوش وقتى سحرگهان به خواب رفتم از سوى يزدان خجسته سروش مژده داد كه گاه رفتنم فرا رسيده ، و از اين پس غم لشكر و تاج و تخت نخواهم خورد .
به شنيدن اين سخن دل پهلوانان دردمند شد . زال آه سرد از جگر
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 399
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٩٩