فرمود تا جهن را نزد او بياورند . چون آوردند بند از دست و پايش برداشت بر او مهربانيها كرد پادشاهى توران را به وى داد و فرمود كه پيوسته به داد و دهش و مدارا و مردمى با مردم رفتار كند . جهن شاه را ستود و گفت :
يكى آرزو دارد اكنون رهى * بدين نامور پيشگاه مهى
كه پوشيده رويان و فرزندِ من * همان خواهران را و پيوندِ من
ببخشى به من تا به توران برم * چنين آرزو را اگر در خورم
شهريار همهء پوشيده رويان را كه از بستگان افراسياب بودند آزاد كرد و به جهن سپرد .
نااميد گشت كيخسرو از گيتى
چون شصت سال ديگر بدين گونه سپرى شد شبى شهريار در انديشه شد و به خود گفت : چين و هند و روم و توران از خاور تا باختر را زير فرمان خود درآوردم . كين سياوش را گرفتم ، هر آرزو كه داشتم يزدان برآورد اكنون مىترسم ، همچنان كه ضحاك و جمشيد خويشتن بين و مغرور شدند و سر از فرمان يزدان پاك برتافتند ، من نيز بر ايزد يكتا ناسپاس شوم به كژى و نابخردى گرايم ، به مكافات ، فرّه ايزدى از من بگسلد در جهان به بدى شهره و در آن دنيا در پيشگاه يزدان پاك شرمسار و به آتش دوزخ گرفتار شوم . بهتر آن است اكنون كه روانم به بديها آلوده نگشته از جهانبان آرزو كنم روانم را بر آن جاى نيكان برد . از آن كه :
شنيديم و ديديم راز جهان * بد و نيك هم آشكار و نهان
كشاورز باشد و گر تا جور * سرانجام بر مرگ باشد گذر
به شبگير شهريار سر و تن بشست جامهاى سپيد بر تن آراست به جاى نماز درآمد يزدان پاك را ستود ، و از سر نياز
همى گفت كاى برتر از جان ِ پاك * برآرندهء آتش و باد و خاك
بيامرز كرده گناه مرا * ز كژّى بكش دستگاه مرا
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 396
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٩٦