دريا بياورند و چندان شكنجه كنند كه نالهء او به گوش افراسياب برسد .
وى چون زارى برادر بشنود بىاختيار سر از آب بيرون مىكند ، به كناره نزديك مىشود ، باشد كه وى را به كمند بگيريم .
شاه اين تدبير پسنديد . گرسيوز را آوردند و چندان شكنجه كردند كه افراسياب نالهاش را شنيد ، و نزديك كناره آمد
چو گرسيوز او را بديد اندر آب * دو ديده پر از خون و دل پر شتاب
فغان كرد كاى شهريار جهان * سرِ نامداران و تاج مهان
كجات آن همه رسم و آيين و گاه ؟ * كجات آن سر تاج و گنج و سپاه ؟
كجات آن همه دانش و زور دست ؟ * كجات آن بزرگان خسروپرست ؟
كجات آن به رزم اندرون فرّ و نام ؟ * كجات آن به بزم اندرون كام و جام ؟
كه اكنون به دريا نياز آمدت * چنين اختر بدفراز آمدت
افراسياب به تلخى گريست و به اندوه و درد گفت : همه جا آشكار و نهان گشتم مگر از تقدير شوم بگريزم . اما روز به روز رنجم بيشتر و اخترم تاريك تر شد تا بدين روز درافتادم .
گرفتار شدن افراسياب بار دوم و كشته شدن او و گرسيوز
چون افراسياب به كناره نزديك تر گشت وى را به كمند گرفتند از دريا به دشت كشيدند و كىخسرو سرش را به شمشير افگند . آن گاه دژخيم به فرمان شهريار ميان گرسيوز را به دو نيم كرد .
كىكاووس پس از كشته شدن افراسياب دلش از كينهخواهى سياوش آسوده شد . ايزد پاك را نيايش كرد و گفت :
چو سالم سه پنجاه بر سر گذشت * همه موى مشكين چو كافور گشت
همان سرو نازنده شد چون كمان * ندارم گران گر سر آيد زمان
بازآمدن كاووس و خسرو به پارس
چون كاووس و كىخسرو به پارس بازگشتند بسى بر نيامد كه مرگ كاووس در رسيد . شهريار و همهء بزرگان و سپاهيان جامه سياه كردند . شاه چهل روز سوكوار مرگ نيا بود . روز چهل و يكم بر تخت نشست . ردان و بزرگان و موبدان و سپاهيان بر او آفرين خواندند . سپس
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 395
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٩٥