همه كردنيها چو آمد به جاى * ز جاى مهى برتر آورد پاى
به فرّ كيانى يكى تخت ساخت * چه مايه به دو گوهر اندر نشاخت
كه چون خواستى ديو برداشتى * ز هامون به گردون برافراشتى
همهء بزرگان و دانايان روز هرمزد فرودين بر تختش انجمن كردند ، و از بخت بلندش در شگفت شدند . بر سرش گوهر افشاندند ، و آن روز را نوروز خواندند ، و اين جشن بزرگ و با شكوه از آن زمان آيين يافت .
سيصد سال ديگر نيز مردم به آسايش و آرامش زندگى كردند ، و هيچ ناخوشى و نگرانى شادى آنان را تيره نكرد .
يكايك به تخت مهى بنگريد * به گيتى جز از خويشتن را نديد
منى كرد آن شاه يزدان شناس * ز يزدان بپيچيد و شد ناسپاس
مهان و دانايان و سران هر دسته را نزد خويش خواند . با آنان سخن بسيار گفت ، و در آخِر از سرِ خودكامگى و خود رايى و غرور گفت :
هنر در جهان از من آمد پديد * چو من نامور تخت شاهى نديد
جهان را به خوبى من آراستم * چنان گشت گيتى كه من خواستم
بزرگى و ديهيم و شاهى مراست * كه گويد كه جز من كسى پادشاست ؟
چون بدين گونه با كردگار يكتا منى پيوست ، يزدان در پادشاهيش شكست افگند ، و فرّ شاهنشهى از او بگشت
به يزدان هر آن كس كه شد ناسپاس * به دلش اندر آيد ز هر سو هراس
به جمشيد بر تيرهگون گشت روز * همى كاست آن فرّ گيتى فروز
داستان ضحاك با پدرش
همزمان با پادشاهى جمشيد ، در سرزمين تازيان پادشاهى بود مردم آميز ، پاكيزه خو ، خدا ترس و دادگر نامش مرداس بود . او هزار
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 17
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٧