ريخت و جان داد . پس از كشته شدن كافور مدافعان دژ چندان پاى فشردند كه بيشترشان كشته شدند ، و چون سپاهيان بيداد را گشودند .
بسى زر و سيم و گرانمايه چيز * ستور و غلام و پرستار نيز
از آن جا ببردند ايران سپاه * به سوى بُنه برگرفتند راه
به شكرانهء اين پيروزى بزرگ ، تهمتن و همهء سران سپاه سر و تن بشستند و به نيايش پاك يزدان پرداختند .
آن گاه رستم گيو را با ده هزار سپاه به مرز ختن فرستاد تا مانع بهم پيوستن سپاهيان دشمن شوند . سه روز بعد پيل تن نيز با سران سپاه و سپاهيان به جنگ افراسياب شتافتند .
آگاهى يافتن افراسياب از آمدن رستم
چون شاه توران از پيش روى سپاه ايران و شتاب رستم به جنگ آگاه گشت ، ترسان و دلش پر تيمار شد . چون سران سپاه ترسندگى و بى قرارى وى را از رويارو شدن با رستم دريافتند ، وى را دلدارى و جرأت دادند و گفتند :
سليح است بسيار و مردان و گنج * دل از جنگ جستن چه دارى به رنج ؟
چنان دان كه يك سر وى از آهن است * اگر چه دلير است هم يك تن است
سر او ز ابر اندر آور به خاك * از آن پس ز شاه و ز ايران چه باك
نگه كن بدين لشكر نامدار * جوانان شايستهء كارزار
ز بهر بر و بوم و فرزند خويش * زن و كودك و خرد و پيوند خويش
همه سر به سر تن به كشتن دهيم * از آن به كه كشور به دشمن دهيم
افراسياب به شنيدن اين سخنان ترس از دل بيرون ، و ضرب شستى را كه از پيل تن ديده بود ، فراموش كرد و به آراستن لشكر فرمان داد . آن گاه فرغار را كه جوانى رزم ديده و هشيار بود به كارآگاهى به اردوگاه ايران فرستاد تا دريابد رستم چگونه مردى است ، و سواران و سپاهيانش چند است . چون مدتى از رفتن فرغار گذشت دگر بار دل افراسياب از بيم جنگيدن با رستم آشفته شد . پسرش شيده را پيش خواند ،
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 323
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٢٣