نابودى سپاريم ، و دشمن را جسور و گستاخ كنيم . بايد به جنگ بكوشيم ، اگر من كشته شدم تو سپاه را سردار و راهنما باش .
ديرى نگذشت كه دگر بار هنگامهء رزم گرم شد ، و از پيكان و گرز و ژوبين و تير زمين چون درياى قير سياه گشت . تورانيان چنان دليرانه كوشيدند كه بيشتر سپاهيان ايران گريختند و در حالى كه طوس چون شير به تورانيان مىتاخت موبدى به او گفت : هيچ كس از سپاهيان به دنبال تو نيست ، و همه گريختهاند . به هوش باش مبادا دشمن ترا در ميان گيرد .
طوس چون اين بدانست به گيو گفت : بنگر كه سپاهيان جبان چگونه پشت به ميدان جنگ كردند و ما را تنها گذاشتند . تو برو به آنان بگو از سرزنش دشمن و از روى شاه شرم بدارند و باز گردند . گيو سپاهيانى را كه پراگنده شده بودند گرد آورد و بازگرداند . چون شب درآمد طوس به مهتران گفت : بايد جايى امن و آرام بجوييم ، و شب آن جا بمانيم تا سرنوشت چه باشد و چه پيش آيد .
رفتن ايرانيان به كوه هماون
از سوى ديگر پيران به سپاهيان گفت : از دشمن بسى نمانده است چون عمر شب به پايان رسد و خورشيد سر زند به يك حمله همه را بىجان مىكنيم . بدين خيال به شادى نشستند ، و اسباب طرب ساز كردند .
وزين نيمه ايرانيان مستمند * پدر بر پسر سوكوار و نژند
همه دشت پر كشته و خسته بود * به خون بزرگان زمين شسته بود
همه مهتران جامه كردند چاك * به سر بر پراگند گودرز خاك
همى گفت كاندر جهان كس نديد * به پيران سر اين بد كه بر من رسيد
طوس نيز به فغان در آمد و به اندوه و شكوه گفت : اگر نوذر تخم مرا نمىكاشت ، و مادرم مرا به دنيا نمىآورد چنين در رنج و تيمار نبودم ،
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 287
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٨٧