چون نه ماه گذشت
زادن سياوش از مادر
جدا گشت از او كودكى چون پرى * به چهره بسان بت آزرى
كىكاووس نام او را سياوش نهاد و از اخترگران طالعش را پرسيد . آنان اصطرلاب افگندند و گفتند : ستارهء بخت اين كودك آشفته مىنمايد ، و زندگيش پر نشيب و فراز و كوتاه است . شاه غمين شد ، و در دل وى را به يزدان پاك سپرد .
چون سالى چند گذشت رستم از زابلستان به پايتخت شاه آمد .
كىكاووس سياوش را به پيل تن سپرد تا چنان كه داند تربيت فرمايد . تهمتن او را به زابلستان برد و سوارى و چوگان بازى ، كمند انداختن ، تير اندازى با كمان ، آيين سپاه راندن و كشوردارى و بسيارى هنرهاى ديگر به او آموخت چنان كه به هنرمندى همانند او به گيتى كم بود .
باز آمدن سياوش از زابلستان
چون روزگارى سپرى شد سياوش آرزومند ديدن پدر شد . رستم اسباب سفرش را از هر گونه چيز فراهم آورد و وى را پيش كاووس فرستاد .
وقتى سياوش به كاخ شهريار درآمد بر او نماز برد . كاووس وى را نواخت و در كنار خود بر تخت نشاند از حال رستم پرسيد ، و چون پسر را در نوباوگى هشيوار و با هنر و خردور يافت دلش لبريز از شادى شد . يزدان پاك را ستود و به شادى آمدن فرزند جشنها بر پا كرد .
درگذشت مادر سياوش
چون هفت سال بر اين روزگار گذشت شهريار فرمانروايى ماوراءالنهر را به او سپرد ، و در همين هنگام مادر سياوش درگذشت . شهزاده
به تن جامهء خسروى كرد چاك * به سر بر پراگند تاريك خاك
همى بود با سوك مادر دژم * همى كرد با جان شيرين ستم
بسى نوحه كردش به روز و به شب * بسى روز نگشاد بر خنده لب
طوس و گيو و گودرز و ديگر سران سپاه ، و همهء بزرگان وى را دلدارى دادند . گودرز او را گفت :
هر آن كس كه زاد او ز مادر بمرد * ز دست اجل هيچ كس جان نبرد
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 194
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٩٤