كنون آن به خون اندرون غرقه گشت * كفن بر بر و يال تو خرقه گشت
كنون من كرا گيرم اندر كنار ؟ * كه خواهد بُدن مر مرا غمگسار ؟
دريغا تن و جان و چشم و چراغ ! * به خاك اندرون مانده از كاخ و باغ
پدر جستى اى گرد لشكر پناه * به جاى پدر گورت آمد به راه
از آن پيش كو دشنه را بر كشيد * جگر گاه سيمين تو بر دريد
چرا آن نشانى كه مادرت داد * ندادى به دو و نكرديش ياد ؟
نشان داده بد از پدر مادرت * ز بهر چه نامد همى باورت ؟
همى گفت و مىخست و مىكند موى * همى زد كف دست بر خوب روى
ز بس كوهمى شيون و ناله كرد * همه خلق را چشم پر ژاله كرد
بيفتاد بر خاك و چون مرده گشت * تو گفتى همه خونش افسرده گشت
به هوش آمد و باز نالش گرفت * بر آن پور كشته سگالش گرفت
سر اسب او را به بر در گرفت * بمانده جهانى به دو در شگفت
گهى بوسه زد بر سرش گه به روى * ز خون زير سمش همى راند جوى
ز خون مژه خاك را كرد لعل * همى روى ماليد بر سم و نعل
بياورد آن جامهء شاهوار * گرفتش چو فرزند اندر كنار
بياورد خفتان و درع و كمان * همان نيزه و تيغ و گرز گران
بياورد زين و لگام و سپر * لگام و سپر را همى زد به سر
به درويش داد آن همه خواسته * زر و سيم و اسبان آراسته
بپوشيد پس جامهء نيلگون * همان نيلگون غرق گشته به خون
به روز و به شب مويه كرد و گريست * پس از مرگ سهراب سالى بزيست
سرانجام هم در غم او بمرد * روانش بشد سوى سهراب گرد
داستان سياوش
يك روز طوس و گيو و گودرز با تنى چند از مردان سپاهى براى شكار كردن به دشت دغوى رفتند . اين دشت نزديك مرز توران بود . در آن جا شكار بسيار انداختند . چون مسافتى پيش رفتند به بيشهاى رسيدند .
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 192
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٩٢